|
ظهور ، آمدن و يا متجلي شدن در عالم امكان . عالم امكان ،
عالمي است كه موجودات درآن به ظهور مي رسند. عالم امكان ، عالم
وجوده . وجود در ملك يا عالم ماده به مظهر مي رسد . مظهر عالم
ماده در خلقت زمين است . زمين مركزي است براي زندگي و حيات
موجوداتي كه به وجود رسيده اند و امكان حيات مادي را در خود
ديده اند . پس ظهور يعني امكان وجود در حالت آگاهي كامل در
به ياد آوردن آفرينش ما . وقتي خداوند واجب الوجود ، خواند بر
خلقت كه آشكار شود . موجودات در طي تكامل زمان ، در مكان به
تجلي آمدند . تا به آدم رسيد . آدم مجموعه اي از كمال اين تجلي
در خواست خداوند بوده . نه اينكه دگر موجودات در اين مجموعه
كامل نبودند ! بلكه همه موجودات در توان خود كامل ترين موجود
هستند و در آفرينش خود به نظم و ترتيبي كه در وجودشان هست توجه
كامل و آگاهي دارند ( نوعي از تسليميت ) آدم موجودي بود كه در
خواست آفرينش بود و زماني مي بايست به عالم ماده مي آمد . و
امانت خود را در اين عالم كه امكان وجود براي هر موجودي را مي
زند به نمايش گزارد. همه موجودات و ذرات اين عالم ، يعني ماده
يا زمين ، منتظر او بودند . تا اين موجود كه قابليت رفت وبرگشت
به هر عالمي را دارد ، بيايد . و برگشت موجودات را به مبداء
تجلي برگرداند . (از نظر علمي هم اگر دقت كنيم اين آدم است كه
توانسته با اين علم خود از زمين به مكانهاي ديگر رجوع كند مثل
سفر به ماه و...) . اين برگرداندن به عهده كسي از بين خود همين
موجود (آدم ) است كه به تمامي مراتب وجودي احاطه كامل و آگاهي
داشته باشد .
در كتاب حكمت «قرآن» آمده ، خداوند به آدم علم كلمات يا اسماء
را آموخت و راه شناخت و برگشت را هم در قالب همان كلمات ، به
او آموخت. در آن كلمات تمامي مراتب وارد شده است . چون نبايد
نقصي و يا حتي كوتاهي در آن باشد خداوند مي فرمايد : ما همه
چيزرا برايتان به طريق و روشي ساده بيان كرديم. واين شما هستيد
كه با تلاش و كوششتان و با مصداق شدن با آن كلمات به نجات و
رهايي از اين عالم كه مرتبه اي از نزول و تجلي آن عظمت است به
برگشت برسيد . آدم وقتي پاي بر زمين نهاد تمامي خاصيت هاي
زميني در وجودش محيط شد . چون زمين مظهر حيات است و تلاش براي
تنازع بقاء .آدم با توجه به پيرامون خود و در مراحل زندگي با
دگر موجودات زميني راه زندگي كردن اين عالم راتجربه مي كرد مثل
خوردن ، خوابيدن ، توليد نسل و كشتن . او وقتي در اين مرحله
واقع شد ، از آدميت به مرز انسانيت خود وارد شد . در
دوگانگي افتاد. گاهي اوقات در تفكر مي نشست كه از كجا آمده .
مي دانست كه مال اين زمان و مكان نيست. مي دانست براي خوردن و
خوابيدن ، توليد نسل و كشتن نيامده . مي دانست و مي شنيد نداي
وجودش را ، اما نمي توانست راه جواب دادن به نداي درونش و
سئوالات وجودش را پيداكند. و چگونه خودش را آرام كند . اين
حالت خيلي زود و گذرا بود چون وابستگيهايي را كه به دست خودش
مهيا كرده بود حصاري شده بود در پيرامون وجودش ، به زبان عرفا
حجاب او را فرا گرفته بود . انسان خسته و بيمار بوده و هست .
اين محصولات كه نام آنها را آسايش و راحتي گذاشته و خودش را
سرگرم ساخته است . تا به بلايا و مشقّات و رنج خود نيانديشد
راه درست زيستن را نمي يابد و نجات . و در نهايت منجي ، نجات
دهنده . خداوند فرمود: از بين خودتان كسي را انتخاب كردم ،
وجود او پلي است براي ارتباط با من ، هر كسي با او باشد از
نجات يافتگان است . آدم (در اينجا منظور بر حضرت آدم پيامبر
خدا ميباشد) پس اولين پيامبر و نجات دهنده در نام آدم ظهور كرد
. در هر عصر و زمان ، در هر مكاني كه انسانها در رنج بودند .
رنج در اينجا نبايد به اين تصور شود كه ظلم است . چون ظلم در
قراردادهاي بين خود انسانها شكل مي گيرد . رنج در اينجا به علت
نبود علم و دانايي در مراتب و مراحل گذر زمان مي باشد كه انسان
را در اعمال و كرداري قرار مي دهد كه دور از حقايق وجودي اش مي
باشد . مثل زنده به گور كردن فرزندان دختر در زمان جاهليت ،
قبل از ظهور حضرت محمّد (ص) كه ناشي از جهل بود .
پيامبران ظهور كردند . از ميان انسانها . آنها دو گانگي را در
وجودشان به يكتايي و آنگاه به يگانگي بردند . مظهر انسان كامل
در زمين و تجلي هدايت ، حامي انسان بودند در برگشت به مبداء
خلقت خود در ملكوت. پس پيامبران نياز انسانها بودند در بعد
زمان و مكان . آنها جواب بودند در تفكر انسانها . آنها
نماد و نشان اسماء متجلي شده بودند در نهاد انسانها ، پس راه
گشا بودند . تا براي برگرداندن انسان به آدميّت . و از آدميّت
به تجلي اسماء ،كلام . پس آمد . اول كلمه بود ، كلمه نزد خدا
بود و خدا كلمه بود . پس در هر زمان پيامبري يا رسولي هست كه
برزمان خود آگاهي كامل و بر پيرامون خود كاملاً محيط است .
همگان در هر مكتب و مذهبي آن رسول و آن انسان كامل را به صاحب
الزّمان مي شناسند . صاحب الزّمان . كسي است كه خليفه ي خدا بر
زمين است .
در زبور حضرت داوود (ع) آمده :
البته نيكوكاران وارث زمين خواهند شد .
نيكو كار آن كسي است كه تمامي اعتبارات خود را در خدمت راه خدا
به كار مي گيرد . اگر بخواهيم در يك كلمه بگوييم آن يك نفر
مخلص است و خالص بدون هيچ كمبود ، در مراتب آگاهي و در بعد
زندگي مادّي و معنوي اش .
خداوند ميفرمايد :
پاك و منزه ام كه به وصف نيايم و نتوانيد به وصف بريد مگر به
اخلاص رسيده باشيد .
از حضرت آدم تا تمامي رسولان همگان به يك چيز اشاره مي كردند
،پايان زمان و قيامت . قيامت آخرين مرحله ي آگاهي ، در خلقت
مادّي را ، بيان مي كند . و آن هم قيام را مي زند . براي اينكه
انسانهاي با ايمان و خداجوي در گمراهي و اشتباه نياُفتند و
آنها را به يك سمت و سو سوق دهند ، ظهور يك منجي را بشارت
ميدادند و مي گفتند يك نجات دهنده خواهد آمد و رنج و
آلم انسانيّت را كه به خاطر
نبود علم اسماء، راپايان مي دهد. پس انتظار وارد شد .
همانطوريكه منتظر آمدن مهمان هستيد چگونه خود و خانه را آماده
و آراسته ميداريد تا از او ميزباني كنيد پس منتظر باشيد .
همه ي اديان منتظر آن منجي هستند ، هر اديان و مكتبي نسبت به
داشته هايشان و گفته ي رسولانشان نسبت به آمدن آن منجي و ظهور
او ، آن منجي را از خودشان مي بينند . اين درست است چون در
انتظار به سر مي برند . و اين خود نوعي شناخت و عبادت است .
اگر انتظار را از زندگيمان و از تفكراتمان دور كنيم ديگر نمي
شود گفت كه انسان هستيم ، غرق در گمراهي و ظلالت و در نابود
كردن جسم خود هستيم .
انتظار عالمي است كه انتظار هم خود منتظر است .
در كتاب مقدس تورات بخش حبوق نبي (ع) آمده:
اگر چه تأخير نمايد ، برايش منتظر باش ، زيرا كه البته خواهد
آمد و درنگ نخواهد نمود .
در انجيل حضرت مسيح (ع) بخش لوقا فصل دوازده آورده شده :
همه ي شما لباس بپوشيد و آماده باشيد . مانند اشخاصي باشيد كه
منتظرند اربابشان از يك مجلس عروسي برگردد . و حاضرند هر وقت
برسد و در بزند ، در رابرويش باز كنند . كسانيكه حاضر و منتظر
برگشتن او هستند ، خوشي فراوان نصيبشان مي شود . چون در آن روز
خود خداوند ، ايشان را سر سفره مي نشاند و در لباس پيش خدمتي ،
از آنها پذيرايي مي كند ، حتي اگر نيمه شب يا نزديك سپيده دم
باشد. پس خوشا به حال خدمتگذاران او كه هر وقت بيآيد ، حاضر و
آماده باشند .
نهج البلاغه خطبه 149 مي فرمايد
:
شما مردم بدانيد كه آغاز آمدن همه ي وعده ها و نزديك شدن آنچه
را سابقه ي آنرا نداشته ايد آشكار است .
در چنين روزي اسلحه ها آماده گردد ، چشمها بر اثر توجه به قرآن
باز شود و تفسير قرآن گوش آنان را هدف قرار دهد و آنها را باز
كند و شب و روز تشنگي معنوي آنان را بر طرف گرداند .
كسي كه در امورات خود انتظار را سر لوحه ي كار خود قرار مي دهد
خود را در يك مراقبه و شناخت واقع مي كند .به تحقيق و تفحّص در
اين زمينه مشغول مي باشد . دور از مراحل انتظار خود را نمي
بيند ، چون مي داند كه هر كسي اگر بميرد و رسول زمانش را
نشناسد به مرگ جاهليت كه يكي از بدترين مرگ ها ست رفته است
.
انسانها در هر عصر و زماني به تعبير كتاب حكمت «قرآن » مي
فرمايد:
هر آيينه شما در ضرر و زيان مي باشيد . مگر ايمان آوريد و
كارهاي شايسته انجام دهيد .
اينجا از ضرر و زياني كه نام برده شده ، از خواسته هاي دور از
دسترس انسانهاست . براي اينكه به خواسته هاي كاذبِ خود برسد به
هر كاري به هر چيزي متوسّل مي شود كه بارزترين آن دور شدن از
حدود خداوند است . حدودي كه براي سلامت و شرافت انسانها بر
قرار شده بود فاصله مي گيرد . پيرو خواسته هاي نفساني
تاريكيهاي وجودش مي شود . و شيطان نفس وجودش را مي پرستد . و
اين پرستيدن در هر لحظه و زمان وجودش را از مسير نيك زيستن دور
مي كند پس براي رسيدن به آن خواسته ها هر چيز و هر كسي كه در
مسير راهش قرار بگيرد و با هر وسيله و ابزاري كه در اختيار
داشته باشد بر مي دارد . مثل حيله و نيرنگ ، دروغ و حقّه ،
وعده هاي دست نيافتني . و آخرين مرحله ي آن جنگ . در جنگ مسدود
كردن و برداشتن تمامي اعتبارات و لگد مال كردن شرافت انسانها ،
بي حرمتي ها ، زجر و مصيبت ، نابود كردن خانه و كاشانه، از بين
بردن طبيعت، همه و همه فقط براي رسيدن به يك خواسته ي كاذب ،
قدرت ، پول و ثروت ، شهوت .
همه ي اين مجموعه ها انسان را در گرداب جهلش فرو مي برد .
همانند باتلاقي مي ماند كه هر چه دست و پا بزند ، بيشتر فرو مي
رود .اين خواسته هاهمچنان در هر عصر و زماني وجود دارد و طي
مراحل تكاملي زمان است كه انسان سرگردان همچنان در خواسته هايش
به سمت جهل و تاريكي مي تازد . ديگر نمي شود گفت مي رود ، چون
اين شخصيت ديگر توجهي به پيرامون خود ندارد . مي رود و مي رود
تا به بن بست مي رسد. پس خون مي ريزد و برخون حكومت مي كند .
انديشه ي انسان خودخواه و مغرور شرايط را برايش به گونه اي رقم
زد كه ، فقر و تنگدستي ، بيماري و تلخي، زور و تزوير ، دروغ
وفحشا ، نرسيدن امكانات رفاهي در تمامي ابعاد زندگي براي تمامي
استفاده كنندگان ، خرافات ، تعصّبات بي پايه بر دين و مذهب ،
كمبود عرفان ، بدعت هاي بي پايه و اصول بر احكام ،
تقسيم كردن احكام خداوند به صورتي كه خواسته هاي او را تأمين
كند ، تحريف دين در قالبهاي عقايد پوچ و بي اساس .
هر وقت زمان را چنين حس كرديد زمان موعود براي ظهور منجي محيّا
شده است .
در زبور حضرت داوود (ع) آمده :
در پايان زمان ، پس از آنكه جهان پر از ظلم و جور شد و از دين
جز بدنامي به علت فسق عالميان و حسد حاسدان نماند. پادشاهي
ظهور مي كند . مشرق و مغرب عالم را فرا مي گيرد . و در بخش
ديگر از اين كتاب آمده : نجات دهنده اي مي آيد كه از دريا
تا دريا داد كند و به اقتضاي زمان حكمراني كند و تمامي
امت هاي جهان او را بندگي خواهند كرد ، وجودش براي عالميان
بركت است .
منجي كيست ؟
چطور او را بشناسيم ؟
آيا او از خود ماست؟
در جسم كيست ؟
كي او را زيارت خواهيم كرد ؟
كجاست ؟
ظهور و قيامش كي خواهد بود ؟
همه اين سئوالات در كسي است كه موقعيّت ظهور و انتظار بر هدايت
خود را درك كرده است .
هــــدايـــــت
هدايت راهي است براي رسيدن به تمامي مراحل مادّي و معنوي . در
نيازهايمان به صورت دعا از خداوند طلب مي كنيم و مي گوييم ،
خدايا دنيا و آخرت مارا به نيكويي رقم زن .
يعني ما را در مسير راهِ هدايت واقع كن و خودت هادي و راهنماي
ما باش . اين طلب و خواسته ي يك انسان زنده دل و آزاده است .
كه مسائل و سرگرميهاي دنيوي او را از مرز شناخت دور نمي كند ،
تبرا مي جويد. وخداوند هم هر وقت
داد
و نياز انسان را مي بيند آن هادي و راهنما كه نجات دهنده ي
شرافت آن انسان است را مي فرستد . پيامبر يا امام = مَهدي .
وقتي آدم از بهشت به زمين آمد ، سرگردان بود و اشك مي ريخت و
گريه مي كرد . مي گويند رنگش هم حتي عوض شده بود و آن شادابي و
سفيدي صورت را از دست داده بود ، سياه چهره شده بود ، نمي
توانست خود را ببيند ، بدش مي آمد . دنيا برايش تنگ شده بود ،
ناراحت بود ، رنج ديده بود ، متأثر بود . حال و هواي آنجا را
نمي توانست فراموش بكند از مقام قرب افتاده بود . مهمتر از آن
مقام علم اسماء را از او گرفته بودند . تنها لباس ظاهرش را در
نياورده بودند . از لباسهاي باطني و الهي اش هم عريان شده بود
. در اين حالت بود كه هادي خداوند براي اولين بار بر آدم
ظاهر شد . امين وحي ، جبرائيل .
آمد پيش آدم و گفت چرا اينقدر ناراحتي ؟ گفت : از بهشت كه من
را بيرون كرده . از مقام قرب كه دور كردند ، از جوار رحمت كه
مرا راندند، از حالت انس كه مرا در آوردند ، نور علم اسماء را
از من گرفتند ، لباس ظاهر و باطنم را كه در آوردند ، روي مرا
سياه كردند ، آبروي مرا كه بردند ، مي خواهي چه ام باشد ؟
امين وحي گفت : مي خواهي همه درد هايت علاج شود .
گفت : آري .
طلب كن . تااو هادي و راهنماي تو باشد ، تا تو را به مقامت بر
گرداند . تا تو را به نور اسماء ، وجودت را منوّر كند .
وقتي آدم اين را طلبيد . خودش اولين هادي و راهنماي خلقت شد .
و هدايت را به دگر فرزندان خود هم آموخت .
وقتي وجود ما بر نور اسماء و كلمات نوراني شود ، مظهر نور را
كه در زمان انسان كاملي است را مي شناسيم . صاحب الزّمان . آن
هم بدون دليل و بيّنه و حتي معجزه .
از سرگذشت آدم اين را دانستيم كه بايد در هر لحظه و هر دم در
طلب بود آن هم متصل شدن به هدايت و مظهر هدايت در زمين .
رسول زمان .
اين سير ادامه داشته تا زمان حضرت ابراهيم . وقتي ابراهيم
تمامي مراحل وجوديش را به كمال رساند خداوند او را امام خواند
.
در اينجا ما با يكي از اركان اساسي خلقت يعني امام بر مي خوريم
.امام در معناي لغت مساوي است با رهبر ، پيشوا ، راهبر . و در
اصل نام او ، امام يعني قائم ، قائم بر تمامي حالات بر آگاهي
وجودي اش .
پيامبر و امام هر دو يكي اند . پيامبر رسالت عام را بر عهده
دارد در سير زمان . امام رسالت عام و خاص را در تمامي ابعاد
زمان عهده دار مي باشد . اينجا مرتبه مقام نيست كه كدام
ارجح ترند . اينجا
اجراي اوامر خداوند مطرح است . نه مقام ومنزلت .
حضرت ابراهيم دعا كرد خدايا مرا و فرزندان مرا در زمره ي هدايت
يافتگان قرار ده . خدايا مرا و فرزندان مرا براي رسالت و اجراي
احكامت بر گزيده كن . خدايا مرا در زمره ي صالحان قرار ده .
پيامبر يا امام ، هر دو دانايي و راه دانايي را براي محيّا شدن
و زنده شدن خلقت بكار مي گيرند و از تفرقه بدورند.
زمان رسيد به قبل از ظهور حضرت موسي (ع) . وقتيكه قوم اسرائيل
در مصر بودند . در ظلالت ، رنج و سختي زندگي مي كردند . قومي
موحّد و خدا پرست بودند . ولي در زير يوغ و ستم فرعونيان ،
جرأت ابراز احساساتشان را نداشتند .
وقتيكه ما استعدادهايمان را متجلي نكنيم و بروز ندهيم به
فراموشي مي افتيم و در گذر زمان اختياري از خودمان ديگر نمي
بينيم . اين نوعي استسمار و دراز مدت به خفقان مبدّل مي شود و
هر آنچه را كه به ما تزريق كنند مي پذيريم . همانطور قوم
اسرائيل كه در آن خفقان به هيچ عنوان نمي توانستند عرض اندام
كنند. تا وقتي مي خواستند اعتراض كنند به زبان كتاب حكمت «قرآن
» مردانشان را مي كشتند و زنهايشان را به اسارت و بندگي مي
گرفتند . يعني حق هيچگونه اعتراضي را به آنها نمي دادند . تا
اينكه حضرت موسي (ع) به رشد جسماني رسيد . روزي در شهر به گشت
زني مشغول بود ديد يك نفر مصري دارد يكي از عبراني ها را اذيّت
مي كند . موسي با او به مقابله پرداخت و در اين زدو خورد آن
مصري كشته شد . تا روزي ديگر اين اتفاق مجدداً تكرار شد . وقتي
موسي مي خواست با آن مصري گلاويز شود به او گفت : آيا مي خواهي
مرا هم بكشي ؟! وقتي موسي جريان را فاش شده ديد از بيم اينكه
او را بگيرند و قصاص كنند پنهان شد . وقتي نقشه دستگيري وقتل
موسي صادر شد يك نفر نزد او آمد و گفت : از اين شهر برو كه به
دنبال تو هستند تا دستگيرت كنند .
در اينجا خود حضرت موسي (ع) به صورت ناخود آگاه در طلب آن هادي
بود امّا نمي دانست كه ممكن است او انتخاب شده باشد .
تا اينكه رفت و برگشت . موقع برگشتن بود كه نور را ديد
انّي انا الله . و خدا با او سخن گفت ، موسي شد كليم الله اعظم
. و قومش را از اسارت نجات داد . و قوم را به 12 قبيله تقسيم
كرد .
اين 12 قبيله، 12 فرزند حضرت يعقوب (ع) (لقب يعقوب اسرائيل)
بودند . يعني آنها ، آن 12 نفر راه خاص اين هدايت بودند در
قالب امام . حضرت موسي هم قوم خود را به 12 قبيله تقسيم نمود .
در كتاب حكمت قرآن داريم ( در سورات هود آيه 17 – احقاف آيه
12) حضرت موسي و كتابش تورات را امام معرفي مي كند . آنهايي كه
صورت موسي را مي ديدند در قالب پيامبر از او معجزه مي خواستند
. آنهايي كه سيرت او را مي ديدند ، باطن او يا امامت وجود
مبارك حضرت موسي (ع) را مي ديدند . آنها اندك بودند و به
تعبيري ديگر عده اي قليل اند . پس امامت از حضرت ابراهيم وارد
آگاهي خلقت شد و حضرت موسي آنرا نمايان ساخت در قالب شريعت . و
در بعد آگاهي درك زمان خودش . و وعده داد به نجات دهنده ي ديگر
، تا آن خاصيت را به تجلي ديگري وارد آگاهي خلقت نمايد . مسيح
.
بعد از حضرت موسي (ع) قوم بني اسرائيل در شرايط بسيار سختي
افتاده بودند . جنگ و غارت و اسارت در آن قوم افتاد . گروهي به
بت پرستي برگشتند . به تبعيت از همسايگان خود . گروهي هم بزور
سر به تسليم بت پرستي مجبور گرديدند و عده اي هم موحّد باقي
ماندند . اگر آن عده اندك موحد در هر قوم و نژادي نباشند آن
قوم به طور كلي بر داشته خواهند شد . چون رابطه ي آنها با
خداوند قطع مي شود . مثال قوم ثمود ، صالح و لوط . و اگر آن
عدّه موحّد يا مؤمن در قوم يونس نبودند آنها هم برداشته مي
شدند . پس خداوند مي فرمايد : به خاطر دعاي شما بود (يعني قوم
يونس ) كه عذاب را از شما گرفتيم .
پس متوجه مي شويم كه وجود يك موحد و مؤمن چقدر هادي و راهنماو
نجات دهنده ي يك قوم است . در زمان حضرت مسيح (ع) قوم بني
اسرائيل در اسارت رومي ها بودند و كاملاً طبق نظرات و خواسته
هاي آنها به تعليمات و حتي زندگي اجتماعيشان مي پرداختند . تا
به طلب افتادند ، آن گروه مؤمن از خداوند خواستند كه آن نجات
دهنده را بفرستد .
و مسيح آمد . مسيحا آمد . حي آمد . احيا آمد . يحيي آمد . پس
در يك زمان با هم بودند . يحيي ، محيّا كرد راه نجات دهنده را
. همگان را غسل تعميد مي داد . از ناپاكي ها دور مي ساخت و
فرياد مي زد كه نجات دهنده در راه است منتظر او باشيد وجودتان
را برايش آماده كنيد . پسر انسان مي آيد . تا رنج شما را پايان
دهد .
حضرت مسيح (ع) ختم ولايت عام بود . پس اجازه نيست بر كسي كه
خود را ولي بخواند در عام.
حضرت مسيح (ع) هم نسبت به زمان و مكان آگاه بود. پس 12 نفر را
انتخاب كرد. 12 حواري ، كه به حواريون معرفي شدند در بين
دوستداران . آنها هم بطور خاص مردم را هدايت و راهنمايي مي
كردند . هم هدايت مي شدند و هم هدايت مي كردند . در اينجا به
نام مَهدي مي رسيم . مَهدي به كسي گفته مي شود كه در زمان و
مكان در دم ولحظه هم هدايت مي شود و هم هدايت مي كند . اين نام
به صورتي نمي شود گفت كه نام شخص خاصي است . اگر دقت كرده
باشيم ، فهميده ايم كه هر وقت به چيزي رسيده ايم و آن را در
زمان نسبت به فهم و آگاهي درك ، و در پيرامونمان وارد كرده ايم
، مَهدي هستيم .
بسي گفتـند از عيـسي و مـهـدي
مجرد شو ، تو هم عيساي عهدي
زمـهدي ، گـرچـه روزي چند ، پيشي
بكُش
دجّال خود ،
مهدي خويشي
چو تو ، در معرفت ، چون طفل مهدي
چه داني ، قدر علم و فضل مهدي ؟
به نــور عــلم مي كُن ديــده روشــن
كــه تــا بتـوانيَش هــر لحـظه ديدن
كه گـر در جهل خود ، دايم ، نشيني
چو مهدي پيشت آيد ، هـم نبينـي
بــرو از عــلم مــهـدي بــهـره بــرگــير
جـوانـمـردي كُن و بشنـو از ايـن پيـر
خـوشــا وقـت كســان عـهـد مـهـدي
خــوشــا آن كــودكــان مـهد مـهدي
كــه هــر علــمي كه باشد زيركان را
الف ، بي ، تي بُود ، آن كودكان را
ز علمش خلـق عالـم ، علـم گيـرنـد
زدينـش ، مشركين هم دين پذيرند
هـر آن سرّي كه هست امـروز پنهان
بــه عــلم خـويشـتـن پيـدا كنــد آن
به دورش ، دولـــت حــق رخ نــمايـد
جــهــان را فيـــض وي فـــرّخ نــمايـد
تـــمنــّا بــاشــــــد آنــگه مـــردگان را
كـــه يـــك بــــار دگــــر يــابند جان را
كــه تـــا از جـــهل كـــلي دور گــردند
ز شــمس عــــلـم او ، پُر نـور گردند
ره عـــرفــان نــفــس خــود بيــابـنــد
بدان عرفان ، به سوي حق شتابند
بـــتــابـد نــــور او از ســـوي مــغـرب
بــــرآيـــد آفـــتــاب از كـــوي مــغـرب
«شيخ محمود شبستري»
آن
رسولان و ياران با وفايشان مي دانستند كه مَهدي اند . حالا در
قالب نام هاي ديگر در بين فرهنگ و آداب و رسومشان .
حضرت مسيح (ع) هم بشارت به منجي ديگر مي داد . محمد (ص) .
آن شرف انبياء – آن ختم نبوت – آن مظهر اسماء – آن خال و حال
اسم اعظم – آن فرياد رس كائنات – آن سرور عالميان – آن مظهر
خلق نيكو – آن آورنده ي محبت و دوستي در ابعاد انساني – آن رمز
نام الله – آن احمد كه مسيح گفت - و اين محمد كه متجلي شد .
محمد آمد . محمد آمد و حمد كرد . محمد آمد و مد داد به آگاهي .
محمد آمد و حا ميم را كرد متجلي . محمد آمد تا محمود شد ستايش
.
محمد هم چون سنّت گذشتگان بر رشد و تعالي خلقت ، مسير تكاملي
زمان را به پيش مي برد . او هم در بين صحابه و قرآن به 12 نفر
بودند. تا محمد آمد ، نبوت يا مرز پيامبري در اين عالم به طور
عام پايان پذيرفت و زمان نزديك شد به سمت امامت به صورت خاص و
بدون واسطه . يعني بدون وجود يك پيامبر . در اينجا رسالت
انبياء پايان پذيرفت . وانبياء به گفته ي حضرت مسيح (ع) آن
موهبت خلقت ، كه فرمود رسالت ما با موفقيت انجام شد . منظور او
بر خودش به صورت فردي نبود ، ( كه آنهم بود ) ولي ايشان يا
ديگر انبياء هيچوقت در تفرقه و خود رائي نبودند با كمال ادب و
وقار با هم بودند . چون رسالتشان را مي دانستند . اين ما هستيم
كه تفرقه در دين داريم ، بعنوان يهود و مسيحيت و اسلام مي
بينيم ولي آنها همه را به يك تن دعوت مي كردند نه تفرقه
.
وقتي زور لباس تقوي به تن مي كند بزرگترين فاجعه را به بار مي
آورد . در تاريخ همواره شاهد بوده ايم كه اين لباسها را هميشه
از كنيسه ها – كليساها – مساجد – و آنجاهايي كه دروس اخلاقي مي
دادند به قصرها و دربارها مي بردند .و از آنجا بود كه در دين و
رسالت انبياء جدايي افكندند . گروه گروه شدند وبر سر همين
تفرقه چه خونهايي كه به ناحق ريخته شد ، نمونه بارزش جنگهاي
صليبي .
وقتيكه در پايان زمان وعده داده شده كه حضرت مسيح (ع) مجدداً
خواهد آمد ، آيا اين تفرقه بس نيست كه دگر جمع شود ؟ آيا راه
مسالمت آميز وجود ندارد ؟ اگر دقيقاً تورات و انجيل و قرآن را
مطالعه كنيد خواهيد فهميد كه هيچ تفرقه اي در آن وجود ندارد .
كتاب حكمت«قرآن» راستي و درستي انجيل و تورات را تصديق مي كند
. آيا همين آيه نمي تواند راه گشا باشد براي زندگي مسالمت آميز
در كنار يكديگر ؟ چرا . ولي نه . تا وقتي علماي اديان با هم در
جنگ و نزاع اند ، هيچوقت فرجام نيكي نخواهيم داشت . پس وعده
داده اند در پايان زمان او مي آيد و تمامي اين معادلات غلط
آنها را بهم مي ريزد . اگر اهل اصلاح باشند اصلاح و اگر نباشند
رسوايشان خواهد كرد .
آمدن منجي آخر ، در اينجا به اين صورت وارد شده :
1-
او به تمامي علوم آگاهي كامل و تسلط كامل دارد .
2-
صلح را در تمامي ابعاد ايجاد مي كند .
3-
در بين هر گروه و هر اديان و مكتب و مذهبي با شيوه ي همان
مذاهب برخورد مي كند يعني با احكام خودشان.
در اينجا مشخص مي شود كه تفرقه نيست آنهم يك نفر است ولي خلقتي
را به حركت دارد ، نه گروه و مذهب خاصي را . چون اگر با مكتب و
يا گروه خاصي باشد مصلح جهاني يا مهدي نمي شود . محدود مي شود
.
براي اينكه اين مرز وارد خلقت شود به محمد مي گويد : تو از
آيين پاك ابراهيم پيروي كن . يعني آزاد انديشي و در برگرفتن
تمامي مجموعه ها . در اين مرحله است كه نام مهدي تجلي خود را
بر آگاهي خلقت وارد مي كند .
محمد (ص) نيز چونان حضرت موسي و عيسي مسيح (ع) 12 نفر را گفت
كه براي نجات شما مي آيند و آن 12 نفر را در 2 امانت به خلقت
معرفي فرمودند . قرآن و اهل بيت .
در اينجا مطلبي اشاره خواهيم كرد از انجيل ( مكاشفه يوحنا)
آمده
زني را ديدم كه آفتاب را مثل لباسي به تن كرده بود . در زير
پاهايش ماه قرار داشت و روي سرش تاجي با 12 ستاره بود . زن ،
آبستن بود و از درد زايمان مي ناليد و براي زاييدن دقيقه شماري
مي كرد .
ايشان ( حضرت محمد (ص) ) هم آگاهي و علمشان بر خلقت محيط بوده
و بر مراتب خلقت آگاهي داشتند .
مي دانيم كه آن بزرگان چيزي را بي دليل بر خلقت وارد نمي كردند
. يعني تمامي راهها و مراتب رابطه اي هر موضوعي را در پيدايش
آن را مي دانستند. چون جواب امّت ها بودند . كسيكه جواب گوي
مردم است بايد از تمامي مراتب آگاه باشد . چيزي را بي دليل
عنوان نكند و اگر هم بيان كرد بايستي رابطه هاي آنرا هم در ظرف
زمان به طريقه هاي مادي و معنوي عنوان كند . تا در هر عصر
وزماني و در
حال
در دسترس هر جوينده اي باشد .
پس مهدي آخر الزّمان از سلاله انبياء ، از پيدايش حضرت آدم تا
به حضرت خاتم ( محمد (ص)) و از نيابت امامت عام كه از حضرت
ابراهيم و موسي و عيسي و محمد ، و به امامت خاص كه از آن 12
قوم بني اسرائيل و 12 حواري مسيح و 12 صحابه رسول الله محمد
(ص) به امامت عام و خاص كه بر وجود مبارك حضرت علي (ع) تا به
آخرين آن وارد و به خلقت هديه و لطف گرديد .
پس مهدي نام تازه اي نيست هر كسي مشمول هدايت گرديد از قوم
برگزيده ي خداوند است . در نام مهدي .
مَهدي - آگاهي اي است در زمان . هر فرستاده اي كه قابليت جسمي
و روحي آن را دارا شد بر وجودش مي نشيند . اگر توجه به خلقت
كرده باشيم مي بينيم كه همه ما موجودات فرستاده خداوند به اين
عالم هستيم. اگر فرستاده را رسول بدانيم ! پس هر موجودي
كه در اين عالم امكان وجود دارد رسولي هست و رسالتي بر دوش
دارد. اما در سير زمان با تأثيراتي كه گفته شد از خاصيت هاي
خود به دور مي ماند و رسالت خود را فراموش مي كند. به گفته
خداوند : از ميان خودتان كسي را انتخاب كردم كه راهنماي شما
باشد . مهدي ، هدايت گر بي اجر و مزد .
صــد هــزاران اوليـاء ، روي زمين
از خـدا خواهنـد مـهدي
را يـقـين
يا الاهي ، مهديم ، از غيب ، آر
تـا جــهـــان عــدل گــــردد آشــكار
مهدي
هــادي ست تــاج اتقيــا
بـهــتــريــن خـلــق بــُرج اولــيــــاء
اي ولاي تــــو مـــعـيّــن آمـــــده
بر دل و جانها همه روشن شــده
اي تو خــتم اولياي ايــن زمــان
وز همه معني نهاني ، جان جان
اي تو هم پيـدا وپنــهان آمـــده
بنـده عـطـارت ثنــا خــوان آمــده
«عطــار نيشابوري »
ظهور چه كسي است
؟
ظهور چه كسي است ؟ بي كس است .
چه نام نشاني دارد ؟ نام و نشانش از خداوند است .
در جسم كيست ؟ با شماست در كنار شما .
جسمش را خواهند يافت ؟ جز قليلي منكر خواهيد بود .
كجـــاست ؟ آنجايي است كه داد شماست .
كــي او را زيـارت خواهيم كرد؟ زماني كه قيامش كند .
قيامش كي خواهد بود ؟ به آن زمان كه حتي يك نفر بر شرافت
انساني بها گذارد .
يك نفر كيـست ؟ خالص است . مخلص ، آن ياري است مؤمن ، اوست
زنده .
از كجا او را بشناسيم ؟ او به يك تن ، به ده ها ، ده ها به صد
ها ، و صدها به هزارها تن خواهد بود . او از شما خواهد بود.
|