|
بخوان بر آنان اين كلام را كه سعادت را دارد بر ايشان به
ارمغان . راز اسم اعظم از براي آشكاري كه صورت گناه كند محو
آثار گناه را بردارد ز نقوش نفساني . اسم اعظم چون شجره ي است
به ميوه ها كه كلمه طيب باشد ميوه اش كه اسماء هست به تجلياتش
متجلي . آوايي كه ز الله زده شد الله اسم اعظم بود ز آن .
اسماء خداوند عظمي بودند بر تمامي اسماء اما اسم كه اعظم ساري
است در تمامي اسماء ز الله . ز آنجا كه الله جامع اسماء است
آنجائيكه ز هو شنيدند اناالله كه آواي صادر ز اسم الله
است كه اسم اعظم ز الله آمد و از آن تمامي اسماء اما آنچه كه
شنيده شد كه خلقت شد همان اسم الله بود . ز نام الله كه هر
اسمي ز اسم اعظم صادر شد اناالله بود كه ز هويت، هوالله بود
آشكار . الله به هفت نشان شد در اسم اعظم . در واقع اسم اعظم
هفت نشان است ( م ) بود نشاني ز آن از براي تحمل خلقت از براي
شنيدن اناالله ، اسم اعظم آمد به واسطه و مرتبه كه از خال حي
تجلياتش پديدار شد ز اسماء اش كه بودند كه بودند مرتبه پس اسم
اعظم در خود دارد تمامي اسماء را كه هست واسطه از براي الله از
خال موجود در اسم اعظم هفت اسم شد آشكار كه به رحمان و رحيم
شدند آشنا يكي قابض و يكي باسط كه در واقع هست باسط و قابض .
گر اسم اعظم را بخوانند به مجاز به اثر هست حاضر ولي اسم الله
جزخواندن به حقيقت نباشد در روح و جان مؤثر اما ز اسم اعظم به
هويت الله نباشد ره به معرفت كه از براي معرفت آفريد . اسم
اعظم بركن خلقت دارد اثر به نمود ولي راه به معرفت الله ز آن
ندارد آدم راه به قلوب . ز اسم اعظم مرده اي گردد زنده كرامات
يك به يك گردد حاضر ولي معرفت الله زندگي جاويد دهد به دل كه
تزكيه ها و تصفيه ها دارد لازم . اسم اعظم ز مراتب است به تجلي
تجليات در اسماء ليك ندارد به ذات الله از براي ما معرفت الله
. آواي اناالله به اسم اعظم كه هست هفت نشان كه به م
بود خود يك نشان.
پس به آوا تمامي اسماء را دارد اسم اعظم ولي به هفت نشان دارد
نشان .
الله
الله
كل اسماء
اسم اعظم اسم
اعظم رحمان رحيم
ظاهر باطن ظاهر باطن
قابض
هفت نشان بي نشان هفت نشان
رحمان رحيم رحمان
رحيم اسم اعظم
باسط قابض باسط قابض
كل اسماء كل اسماء
آواي اناالله آمد ز او . به مرتبه آمد به اسم اعظم كه اسم اعظم
به تجلي آمد به عقل اول . آن هفت نشان كه به ظاهر آوردند هفت
اسم خدا .
پس هفت ويژگي آمد بر عقل اول كه حي بود و مريد و متكلم ، سميع
و بصير و عليم و قادر . بر اين بوده است كه انسان كامل كه صورت
عقل اول است در حضور شهود ، به اسم اعظم مي شدند واقف در قلوب
. ذات چون الف است و عقل اول چون ي كه ز آن حروف
آشكار شوند يك به يك . آنانيكه شنيدند اين حديث به آگاهي در
آيند به روح . آنجائيكه شمس خواند كه داشت نمود، آواي اسم اعظم
شمس بود از براي نمود . پس به قولي اسم اعظم الله است ولي به
ظاهر هفت نشان است ، و به آوا ، آواي كل اسماء الحسني است . كه
چون ساري در آنهاست ، تشخيص اش هست به اسرار در هر اسمي در
خلقت ، اسم اعظم هست پنهان ، هر آنكس كه در الله شد به شناخت
همگان ، در نامش اسم اعظم گردد آشكار . پس در نام تو وايشان
اسم اعظم هست به اسرار ولي در دسترس همه هست در صورت مرگ اميال
. بر آنانيكه ز اقوال و اعمال و صفات پسنديده آيند و ز اسفليات
به رها . پس تمامي اسماء الحسني عظمي هستند به تمامي اسماء ولي
اسم اعظم از براي آنها هست واسطه در ظاهر و كل اسماء هست از
براي ذات غالب در باطن كه در ظاهر نشان است و در باطن آواست .
ز آنجا كه تجليات متجلي هستند ز اسمائي ، وقتيكه آواي اسم اعظم
زده شود بر هر مخلوقي نيست شود در روز موعود .
اسم اعظم از يد بسط خورد كند موجود ولي گر از يد قابض خورد كند
بي وجود . پس آواي اسم اعظم ، آواي اناالله است كه بر تجليات
كل اسماء نا آشنا هست . كه الله نمودش به حقيقت است و اسم اعظم
به مجاز به همين است كه خواندن الله چه بر كافر و چه بر مؤمن
هست تحمل .
بدان نشانهاي اسم اعظم در تو هست حاضر به اسماء در آي تا شوي
بر عالم عظمي وارد . آنگاه نام تو خواهد بود اعظم كه به نام تو
به اذنش مرده اي گردد زنده . آنچنانكه چه بس مردمان به نام
محمد ، مسيح ، موسي و غيره گشتند به اذنش زنده كه امتان را
نشان كرد به هر يك . كه به شفاعت آنان مي شوند امّتان زنده به
زندگي جاويد در بهشت خالد پس نگرد ، دور چيزي از براي شناخت
اسم اعظم ، كه اسم اعظم در آن دَم .
هر آيتي ز الله ، دارد نشاني ، ز اسم اعظم نشانهاي هو هست دو
چشمان خلقت كه آن مرز در آنها هست مجاز ز صفات آن اقدس ، وگر
نه آن دايره اي است محيط بر خلايق اينچنين به لطافت به تمامي
آيد بر يكايك . اسماء به هو گردند به نشان اسم اعظم از براي كل
اسماءالحسني هست در حيات ها . نمود اسماء در كثرت به واسطه اسم
اعظم هست او در شخص . نمود عدم درك هو . به اسم اعظم هست نمود
تمامي اسماء به واسطه آن اسم هست ، پس آواي كل اسماء اسم اعظم
است . و آواي اسم اعظم آواي اناالله هست. كه رابطه آواي
اناالله به آواي اسم اعظم چون رابطه باطن است به ظاهر رابطه 1
است با 2 ، رابطه حقيقت است در واقعيت واقع . كه آن
حقيقت در اسم اعظم شد واقع آن آوا در اين آوا شد واقع .
آواي اسم اعظم در سراسر خلقت طنين دارد ، به طوريكه در آن موج
تمامي اسماء الحسني مي باشد . اسم اعظم در تمامي اسماء جاري
است . به واسطه آن ، ذات ، اسم الله را آشكار كرد و باز هم به
واسطه آن ازاسم الله، اسماء الحسني صادر شد ، پس نور تمامي
اسماء در آن اسم است ، كه در نام الله متجلي است و از نام الله
، اسم اعظم در تمامي اسماء متجلي است . پس هر اسمي به آن اسم ،
خود اسم اعظم است منتها در تجلياتش اين امر را دارد . مثلا بر
ظهورات تجليات هر اسم ، آن اسم ، چون اسم اعظم مي باشد ولي آن
اسم به باطن خود به اسم اعظم است.
اسم اعظم ، مجموعه سويه تجليات و تعيّنات را در خود دارد. اما
به اسم خاص به عيان نيست ، چون تمامي اسماء را در خود دارد .
اسم اعظم به معرفت بالله نيست هر حاليكه تمامي اسماء از براي
معرفت بالله مي باشد در واقع واسطه اي هستند براي اينكه آدم
بتواند خود را بشناسد . اما اسم اعظم در بر پايي خلقت نقش دارد
. در هر زماني به طريقي با اسم اعظم امام وقت يا قطب زمان
ارتباط داشته است . به همين دستيابي به اسم اعظم بر همگان مشكل
بوده است . يعني نام قطب زمان (ع) چون در اسرار با اسم اعظم در
ارتباط بوده است ، به توسط آن قطب (ع) مي توانسته در خلقت دخل
و تصرف كند. البته به اذن الله . اسم اعظم به مانند كليدي است
براي گشايش خزائن غيب .
از جهتي ديگر بر اساس آن اسم ، خلقت بر پاست . امامان وقت (ع)
و يا انبياء (ع) حُجج الله بر روي زمين بوده اند . تجلياتي از
اسم اعظم بوده اند . اما در آخرين امام (ع) نور آن اسم زده مي
شود ، كه بعد از گذشتن از مراحلي آن نور در آخرين امام (ع) زده
مي شود يعني در آخرين امام (ع) ابتدا تجلي مي كند در قالب يكجا
واقع شدن سه ميم در الله . كه بعد از طي مراحلي كه تعدادش به
هفت است در هشتمين مرحله آن نور زده مي شود كه آن تجلي ، امام
(ع) را از مرحله ظهور به مرحله قيام واقع مي كند.
هفت مرحله معمولا به شكل گيري هفت نشان اسم اعظم است در بُعد
خاصيتي در وجود امام (ع) است . چون آخرين امام (ع) از بطن
آخرين حلقه ولايت و امامت بيرون مي آيد كه بيشترين تعداد افراد
ناس حلقه هاي وجودشان به مرحله او مربوط مي شود آخرين امام (ع)
در هنگام تجلي اسم اعظم در او ، وجود مباركش بر تمامي صفحه ي
وجودي خلقت از اول تا به آخر قائم مي شود. يعني بر صفحه آل
محمد (ص)، قائم مي شود اينچنين عدالت در وجودان بر خاسته مي
شود آن هم جهاني ، تا قبل از آن ، عدالت هر جا كه به صورت
واقعي خود بخواهد بر پا شود ، چون در صفحه واقع بوده است آن
عدالت جهاني نبوده است . به همين آخرين وعده ي خداوند به عدالت
ختم مي شود. آخرين مرحله اي كه در اينصورت از هستي مي خواهد
ببيند تا به آن زمان ، در خلقت بر اساس سيكل هاي وجودي و
معنايي كلمه عدالت ، عدالت بر پا بوده است ، يعني در بُعد
تكويني خود مي باشد. و تا آخرين زمان ، بُعد تشريعي آن شكل مي
گيرد . منظور از سيكل هاي وجودي و معنايي كلمه عدالت ، توضيحي
كه مي شود داد، اين است كه هر كلمه طيبه در خلقت ، ترسيماتي
دارد كه در بر پايي خلقت نقش خود را دارد. يعني كلمات زنده اند
و در علمي كه از خداوند در آنها حضور دارد اصالت دارند .
و هر زباني كه در آوا كامل تر باشد ، به عنوان زبان منتخب
براي هر مرتبه يا مرحله از مرتبه معنايي خلقت مي باشد ، يعني
رازها به آن زبان از آن مراتب ، مطرح مي شود اما آنچه كه در
نزد الله است آن علمي معلوم است كه از هر كلمه در نزد او مي
باشد . از اين رو در بيان براي آدميان ، زبانيكه توانايي بيان
آن اسرار را داشته باشد، به عنوان زبان گوياي آن اسرار انتخاب
شده است . البته آنچه كه از كلمات مي باشد ، ترسيمات هستند كه
به انوار هستند و رنگهاي آن نقشي است كه در صفحه وجود از خود
به آثار دارند مي باشد . سيكل حروفي آن ترسيمات ، درواقع به
سيمايي است كه بيشترين نمود را در عرضه كردن معناي آن ترسيمات
بتواند داشته باشد يا بيشترين انرژي آوايي يا بهترين نوع
انتقال موج انرژي را بتواند داشته باشد پس اگر عدالت در جوامع
ديده مي شد ، به اين دليل است كه عدلي را كه آدميان خواستند بر
پا كرده اند ولي به توسط سيكل هاي تكويني عدالت در خلقت . اين
برپايي ثابت نبوده است .چون عدالت به عنوان يك انگيزه ،
انگيخته هايي را در جوامع بشري داشته است آنچه كه از عدالت
مطرح بوده است قسط مي باشد ، كه قسط در معناي خود ، امكان رشد
اجتماعي را به همگان دادن مي باشد ولي وقتيكه عدالت در وجودان
بر خاسته نشده باشد ، اين قسط در بر پايي خود مدام نخواهد بود
. شايد ، اين سئوال پيش آيد كه بحث عدالت چه ارتباطي با هفت
نشان اسم اعظم يا خود اسم دارد . به هر حال وقتيكه نور اسم
اعظم ، قرار است به آخر زده شود و خداوند هم عدالت را به پايان
وعده كرده است پس مناسبتي بين اين دو بايد باشد .
انگار اسم اعظم آشكار كننده عدالت بر همگان مي باشد آن هم به
صورت جهاني خود . چنانكه اسمي كه به اسم اعظم نزديكتر
مي باشد ذوالجلال و الاكرام مي باشد . كه در اين اسم عدل به
ظرافت آشكار مي باشد. همانطور كه اين اسم به دو سويه جمال و
جلال كه دو سويه خدايي الله را شكل مي دهند . اسم اعظم هم در
خدايي الله به نمود است . اسم اعظم در بُعد فعلي الله ، نمود
بسزايي دارد . انگار به قولي اسم اعظم ، رمز يا راز ، عملكرد
يا فعل ذات الله را در خود دارد . زيرا خلقت فعل خداست .
هفت اسمي كه به عنوان اصول ائمه هفتگانه اسماء مي باشد كه به
حيّ ، متكلم ، قادر ، مريد ، عالم ، سميع و بصير است كه در
الحيوة ، الكلام ، القدرة ، الارادة ، العلم ، السّمع و البصر
به نمود است كه هفت خصيصه موجوديت خلقت را در خود دارند ، بايد
با اسم اعظم در ارتباط باشند . اين هفت اصول ، بارز كننده ي
ماهيت و يا باطن هر موجود مي باشد و يا هست بودن هستيِ هر ممكن
الوجودي را به تعريف دارند . از طرفي ديگر اين هفت اصل ،
موجوديت پيكره خلقت يا آن پيكره ي جهاني را به تعيُّن و تشخُّص
مي شناساند . به طوريكه تمامي اسماء از قالب اين اصول با كل و
جزء خلقت ، به نمود در هستي هاي بر هست هستند .
به واسطه وجود هر قطبي (ع)، قسمتي از ترسيم كلمه الله به توسط
قلم اعلي خوانده مي شده است .
به واقع وجود هر قطب (ع) چون منبع نوري بوده است كه بر پلكاني
مستقر شده باشد كه هر يك از آنها شعاع بيشتري از فضاي تاريك را
روشن مي كردند. پس دانستيم كه شكل گيري خلقت بر هفت اسم استوار
مي باشد كه در واقع از اسماء صفاتي مي باشند . كه صفات الله و
افعال خداوندي ، سايه وَهم را تشكيل مي دهند . به واقع آنچه كه
شناختني است هر چند كه راز گونه باشد به مادينگي مي باشد و
حيطه عملكرد اسم اعظم در تجليات تا به ظهورات است ، هفت اسمي
كه به آنها اشاره شد ، در قالب تجليات مطرح اند و هفت نشان اسم
اعظم كه با آن هفت اسم يا هفت اصل ارتباط دارند در ارتباط با
ظهورات مي باشند . اسم اعظم به آواي خلقت است كه بر اساس آن
هفت نشان ، رياضياتِ خلقت بر مبناي هفت مي باشد .
عددي كه بر اساس آن در سيكل هاي خلقت تحول شكل مي گيرد و به
واسطه خاصيت عدد هفت در خلقت تازگي نيز به نمود است به طوريكه
انواع گوناگون مراتب و صورتهاي هستي در اين تصوير از خلقت
مشهود است چون هست را به نيست مي برد و نيست را به هست ، به
واسطه آن هر سيكل گرداني بر گردان آن را نيز در خود دارد . به
هفت ، سير شكل گيري صفات الله در افعال الله نيز مطرح است
.
به طوريكه مرتبه وجودي كه مظهري از صفات الله است ، متناسب با
آن ، تعلقات لازم براي صورت اين مظهر را بارز مي كند و وحدت
مراتب چهل گانه را در خود آشكار مي كند و راز عجيبي كه در آن
است اين مي باشد كه بر اساس اين سيكل هاي هفت تايي كه آن اصول
ائمه اسماء به نمود است ، هر ذره اي از خلقت ، در صورتيكه بسط
داده شود ، تمام صورت خلقت را از آن مي توان ترسيم كرد .
همانطور كه يك درخت تمام اجزاي آن و نمايش كلي آن ، به صورت
بالقوه در دانه مي باشد. يعني هر گوشه اي از خلقت در صورتيكه
مدار هاي آن به بسط رود ، تمام مدارهاي خلقت از آن بيرون مي
آيد و يا بر اساس آن مي توان ترسيم كرد . و در واقع چون آواي
اسم اعظم در تمامي خلقت جاري است و خاصيت آن ساري ، به همين
اين پيوند و اتصال نيز مشهود مي شود . اسم اعظم كه از طريق
صفات الله به نمود مي آيد ، در واقع از دو صفت اساسي ، تجليات
آن را وارد مي كند و از طريق آن هفت صفت ديگر آن تجلي را شكل
مي دهد و از طريق هفت نشان به آن صورت مي دهد . يعني اركان آن
از دو صفت رحمان رحيم ، زده مي شود به هفت اسم ذكر شده يا به
اصول ائمه هفت گانه اسماء ترسيم موجود را در خلقت در قالب نقش
تعيني يا موجوديتي آن موجود يا از مرتبه وجودي را شكل مي دهد و
هفت نشان اين تجلي متعين و مشخص شده را از قالب معنايي، قالب
صوري مي دهد. در واقع رحمان رحيم ، ظرف وجود موجود را مي زند
و آن هفت اسم آنچه كه به عنوان واقعيت ها و استعداد ها در آن
ظرف بايد ريخته شود را مشخص مي كند و آن هفت نشان كه از هفت
اسم جدا نيستند آن ظرف و آن محتواي ظرف را آشكار مي كند و شكل
باطني موجود را به صورت ظاهري مي دهند ، كه به واسطه آن هفت
نشان ، آن هفت اسم به نمود مي آيد و آز آن هفت اسم، دو صفت
رحمان رحيم به نمود مي آيند . و از طريق رحمان رحيم ، تمامي
اسماء علم و آگاهي خود يا شاخص هاي خود را وارد خلقت مي كنند .
كه ذوالجلال و الاكرام در بطن رحمان رحيم است و در بطن آن اسم
اعظم است و در بطن آن اسم الله است و در بطن آشكار شده الله
اسم اعظم مي باشد در بطن آشكار شده ، بطن البطون يا ابطن الله
است ، سويه به معرفت نرفته ذات الله مي باشد.
به اسم اعظم سويه شناختني ذات الله از اسم الله آشكار شد و از
اسم الله نوري كه تمام تجليات را از براي ظهورات در خود داشت
آشكار شد كه آن نور، اسم اعظم بوده است .
اسم اعظم ذات را از براي تجلي و معرفت در اسم الله آشكار كرده
كه اين سيكل گرداني كلمه الله از براي آشكاري بود اما سيكل
برگرداني آن اينست كه اسم الله در كلمه اش اسم اعظم يا سيكل
هاي اسم اعظم را از براي آشكاري مي زند تا به واسطه آن تمام
اسماء جلالي و جمالي آشكار شوند، اسماء ذاتي به واسطه اسم اعظم
آشكار شدند . اما اسم هاي ذاتي به واسطه اسم اعظم كه به هفت
نشانش بود در اسماء صفاتي و افعالي آشكار شدند .
نور ذات ، اسم الله را آشكار كرد و اسم الله از خود، كه نور
ذات را داشت اسماء الحسني را آشكار كرد . آواي اسم اعظم ،
اسماء ذاتي را آشكار كرد و اسماء ذاتي از دو صفت رحمان رحيم ،
صفات الله را از طريق اسماء هفت گانه آشكار كردند كه در اين
اسماء هفت گانه ، هفت نشان اسم اعظم بود كه صفات را در افعال
آشكار كردند . هفت نشان اسم اعظم از خال در رحمان ، هفت نشان
را به آشكاري مي برد و از خال دوم رحيم ، مظاهر را به قبض مي
برد و از آنجا افعال در صفات جمع مي شوند و صفات در اسم اعظم ،
در واقع صفات به ذات جمع مي شوند، كه اين مسير قبض خلقت است .
به خال رحمان ، مظاهر آشكارند و به خال دوم رحيم به قبض مي
باشند . در واقع خط برزخي در ها هو به هِ الله بر مي
گردد .

ا ل م ، گردش حروف در آن كامل است، چنانچه به پارسي سره چهل مي
شود كه مراتب چهل گانه خلقت را در خود دارد . پس حامل آگاهي كل
خلقت مي باشند. پس سه نشان از هفت نشان اسم اعظم است . از طرف
ديگر رمز اسماء الحسني است زيرا از يك جهت بيشترين مورد را در
تشكيل شكل حروفي اسماء دارند اما از طرف ديگر از جبروت و ملكوت
و مُلك و تمامي تعلّقات آنها را به اشارت دارند و در عين حال
به رمز 192 اشاره دارد به محمد (ص) است كه محمد (ص) يك
خلقت است از جهتي ، 92 اسم از 99 اسم از اسماء
قرآني را دارد كه اين 92 به طور شاخص در قرآن مطرح اند.
چون مثلا اله در الله است ، احد در واحد است و... پس به 92
اسم هست كه به عدد محمد (ص) مي باشد كه واحد به 92 رفته
است، از جهتي ديگر ا ل م راز كلمه الله را در خود دارد
كه ا ل اشاره هم به ال الله دارد و هم ال در اله و م
اشاره به آن تجلي ذاتي از سويه ناشناختني الله دارد .
به خلاصه ، هفت نشان اسم اعظم را در خود دارد.
پس رابطه نور اسم اعظم با صفات رحيم ، ا ل
م است كه حامل انديشه خداوندي مي باشد. حقيقت اسم اعظم به
ذات است ، به طوريكه ذر – ذرخش از خال ذات آشكار مي شود كه از
آن شئونات به آشكاري مي روند . از جمله شأن الهي ذات ، حتي راز
عجيبي كه مي توان در اينجا مطرح كرد اينست كه با آنكه ذات در
مفهوم وجودي خودش قابل درك نيست ولي واژه اي كه بر اين معناي
وجودي غير قابل شناخت آشكار شده است به واسطه اسم اعظم است .
يعني آنچه را كه او در آن تجلي كرده و تعين يافته به واسطه اسم
اعظم آشكار مي شود . ولي در اين آشكاري معرفتي را منتقل نمي
كند فقط مراتب وجود را آشكار مي كند تا به توسط ديگر اسماء
سويه شناختني نيزبه شناخت رود يا به معرفت ، آشكاري آن هويدا
شود پس خال اسم اعظم به خال ذات است و خال ذات به خال اسم اعظم
آشكار است ، يعني آنجائيكه ذات به عنوان يك وجود مطرح است
وجودش تمامي شئونات در خود را دارد بي آنكه به درك انسان رود
اما آنجائيكه ذات به عنوان آن وجود بي وصف به نشان هاي لغوي يا
وصفي رود كه حاكي از بي وصفي آن است ، ذات به خال اسم اعظم
آشكار مي شود كه در اينجا ذات به عنوان يك مرتبه تجلي يافته از
او مطرح مي باشد . پس اسم اعظم ، مشخص كننده تعينات مي باشد به
توسط آن به قابليت ها و خزائن آن مرتبه از وجود يا ظهور مي
توان دست يافت . اسم اعظم كه موج خدايي خدا را در خلقت و خلايق
دارد به واسطه آن علم خداوند در هر چيز حضور دارد . همچنين
اراده و قدرت، در واقع به واسطه آن اسم ذات به ذات ها نزديك مي
باشد به طوريكه شنيدن و ديدن و گفتن را ناس براي او قايل مي
شوند. پس بواسطه آن ظهورات مي توانند به نمايش باشند . تمامي
كلمات طيب به واسطه آن، متعين مي باشند . پس سير الي الله از
طريق آن اسم ممكن است در حاليكه، در بُعد معرفتي آن اسم نقشي
ندارد ، چون به مانند كليد اسماء مي باشد . اسماء باطني با اسم
اعظم ، رابطه اي چون ظاهر و باطن دارد . به طوريكه به خال اسم
اعظم ، تمامي اسماء باطني در بطن اسماء ديگر مي توانند ، شدت
حضور خود را نشان دهند. و در نهايت تمامي اسماء از طريق هفت
نشان به ظهورات مي آيند. هر اسمي كه به خالي مي باشد ، آن اسم
به خال وهم متصل است . خال وهم به ذهن است كه ذهن از طريق
ذال با مراتب نفسي متصل است . همانطور كه ذال در ذات به
تمامي ذات ها مرتبط است ، البته از طريق اسم اعظم ، وهم به ذهن
است و ذهن به دهن ( دهان) مي باشد ، پس تمام وهم به گفتار است
و گفتن، به همين است كه واسطه امر و يا حامل امر و اراده
خداوندي كلامي است ، كه به سخن مي باشد حتي معجزه بزرگ خداوندي
در قالب سخن و كلام بوده است ، پس تمامي ناميدن ها در قالب ذهن
است و به ذهن آدم ، همه چيز تطبيق پيدا كرد و همه چيز آنطور
صورت گرفت كه با ذهن آدمي يا آن ذهن جهاني مطابقت داشته باشد
كه در قالب آن معرفت ممكن مي شود و ادراك صورت مي گيرد . به
واسطه همان كالبد انساني و حتي صفات انساني مي باشد . پس هفت
نشان به اين ذهن همگاني بايد در ارتباط باشد تا مظاهر خود را
نشان دهند . هر آنچه كه به وصف مي آيد در اين ذهن مفهوم است ،
پس تمامي مراتب در قالب اين ذهن ديدني است و ديدارها صورت مي
گيرد . ذهن ، ظرف افكار است ، پس امواج در خلقت يا موج انرژي
در خلقت در قالب افكار به نمود مي آيند و افكار، موج ماديات را
مي زنند ،به طوريكه ماديات ، تجمع انرژي است ولي در واقع جز يك
موج فكري چيزي نيستند . آري ، فكر قدرت و خلاقيت دارد ، آن هم
اينكه بر خلقت مي توان اثر گذارد چون در خلق ماده سهم دارد .
اين فكر است كه انرژي را به ماده شكل مي دهد ، در واقع ذهن كه
نمود افكار را دارد ، به فكر ، ظرف زمان – مكان را به ديدار و
واقعيت مي آورد فكر حامل انرژي است و انرژي حامل انديشه
خداوندي است در قالب كلام و كلام را در قالب سخن مي آورد ، به
طوريكه فكر كردن نوعي گفتار است ، ظهورات كه به ذهن در نمودند
اين نمودها به هفت نشان اسم اعظم است كه اين هفت نشان حاملين
رموز آن انديشه خدايي هستند .تمامي ترسيمات ، نمودار كننده
انديشه خدايي هستند.كه به توسط انرژي حاصل از آن انديشه ،
نمودارها را به نموداري مي آورند . خال اسم اعظم به خال رحمان
به نون آن ذهن موجوديت دارد .
ذال به نقطه تصور خداوندي است ، كه تصور او از مصور مي باشد و
مصور از اسماء باطني است كه به واسطه خال اسم اعظم به هفت نشان
اسم اعظم به ظهورات است ، مصور از اسماء افعالي است پس فعل
خداوند ، همان تصور خداوندي است كه از سه صفت آفريدگاري –
پروردگاري – فنا گري بارز مي شود كه اين سه صفت، در وهم به
ديدار مي باشند . خال اسم اعظم به خال من است كه من به نون
رحمان مي باشد ، آن اسم از خال من آشكار مي شود چنانچه بر
گزيدگان خداوندي در من الله به من هستند ها هُوَ به عبد
.
اقطاب كه به من الله به من هستند در آن من به رمز اسم اعظم يا
به نمود اسم اعظم مي باشند . آگاهي آنها در ا ل م به
سير است پس در شناختي به الله هستند و آنچه كه از شأن الله به
ديدار و شناخت دارند نور اسم اعظم است، البته اين مراتب در
قالب ذهن به آموزش و تعليم مي تواند باشد . وقتي كه از تعليم
بيرون آييم شأن الله به حقيقت اسم اعظم مي باشد كه باطن الله
را دارد كه تمامي اسماء به بطن الله است .
بطن الله به اسماء باطني است و ابطن الله به حقيقت اسم اعظم
است كه از شناخت الله از ذات خود مي باشد و اين شناخت را در
مراتب كل جزء هر آنچه كه بخواهد آگاه باشد به مباهات مي باشد .
در واقع آن تنزيه خداوندي و يا آن مباهاتي كه خود از خود دارد
كه در تمامي اسماء بارز است در قالب اسم اعظم صورت مي گيرد .
تمامي مباهات به الله است ، پس آنجائيكه خود را به مباهات
مي خواند اسم اعظم آن را در شئون ذات به نمود مي آورد . كه
اين نمود به هفت نشان به فعل مي آيد تا اين مباهات در قالب
وجود مراتب به آشكاري آيد . لا و لم اين مباهات را دارد . كه
هر دو در چرخش حروفي ا ل م مي باشد. كه لا نيست گسترۀ وَهْم
را ، از براي ابراز وجود مستقل مي زند و لم او را از نشان شدن
درمراتب ، دور مي كند و يا او را بعيد مي خواند . كه لم در لم
، م الله
را مي خواند كه لم در لم همان لا را سويه اسفل و اعلي
مي خواند كه لا تأكيد بر يگانگي ذات الله دارد . كلامي ديگر بر
اين كلام
مي آوريم.
اسم اعظم به خالش مبداء صدور است كه مقصد مي باشد . پس اول و
آخر، ظاهر و باطن چهار اسمي هستند كه همه تجليات را شكل مي
دهند كه از اسماء ذاتي هستند كه بر صفات الله آن خال مبداء
صدور مي باشد. اما به خال ذات، اسماء ذاتي، به صدور هستند كه
آن هم به خال صدور است .
يك خال به حقيقت به نمود است اما همان خال به مجاز در سويه اي
ديگر به نمود مي باشد . اول به نيستي است كه به شأن الله مي
انجامد از براي آدم و آخر ، اختياراتي است كه به او آغاز مي
شود .
ظاهر به آگاهي به اول است و باطن به سيري است كه به آخر مي
باشد.
اول خود را از الف به نمود مي آورد و آخر سيري است كه به
شناخت مي رود ، ظاهر، راهي است از براي آن سير و شناختي كه او
به آن خواست ، شناخته شود و باطن همان آخري است كه از الف ،
اول شناخته شده بود ولي اين شناخت به گستردگي اول و آخر نبود .
پس اسم اعظم ،كليد اين گشايش است ، كه اين گشايش خلقت مي باشد
كه خُلق خداست .
ا ل م ، رمز قرآن است و به نشانهاي اسم اعظم است كه سه صفت
خدايي را در خود دارد كه به ترتيب آفريدگاري – فناگري و
پروردگاري است كه در واقع آفريدگاري و پروردگاري دو سويه
فناگري هستند . چون اولا، آفريدگاري و پروردگاري به تصور خدايي
است و شكل دهنده وهْم ، كه فناگري نيست . ولي اين وهْم را
حقيقتي نشان مي دهد ،به اين معنا كه او را در نشانهايش بايد
بي نشان دانست و وهم ، از آنجا كه به كلام وهم است كه وهم
تشكيل شده است از نشانهاي الله در حاليكه باز هم او در اين
نشانها محدود نمي شود و اين محدود نبودن را فناگري مي زند .
از جهت ديگر بر اساس صفت فناگري ، تغيير و تبديل به نمود مي
آيد تا آفريدگاري و پروردگاري به نمود باشند. چون در ارتباط با
خلق اين دو صفت به معنا مي آيند. قرآن به الف قديم است و به
لام، حادث است و به ميم اين دو بُعدي بودن را از هرموجودي
،معرفي مي كند بطوريكه خلقت اين دو سويه را دارد . يعني سويه
الهي و سويه كوني . پس همه چيز يك صورت دارد و يك معنا ، پس ا
ل م نه تنها آن سه صفت را به معرفي مي آورد و اشاره دارد كه
ساختار خلقت چگونه است از جهت ديگر، ابعاد اين خلقت را به آدم
مي شناساند . ميم ، توان در خلقت را در كامل مطرح مي كند . از
اين نظر كه هر مرتبه وجودي و هر موجودي در مرتبه و مرحله خود
كامل است يعني در بالقوه و بالفعل بودن خود كامل است . لا م
نشان مي دهد كه صورت هستي هر موجودي به ذات خود بر مي گردد .
يعني هر موجودي در وجود خود به يگانگي و وحدت است بطوريكه ذات
هر موجود به يگانگي خداوند گواهي مي دهد و الف اين يگانگي و
توحيد را در تمامي ابعاد خلقت نشان مي دهد. پس خالق را يگانه
مي خواند و همه مراتب و مراحل نمودي را از يگانگي الله معرفي
مي كند . اله الله به ا ل م به شناخت مي رود . الف در شكل گيري
مراتب نقش دارد و م در شكل گيري مراتب پائين كه لام
تعادل بين اين دو و واسطه بودن را به نقش دارد . پس م
كامليت صورت هر چيزي را به نمود مي آورد . ا ل م ،از آنجائيكه
بي نقطه هستند از حروف باطني هستند اما « ا » به الف مي باشد و
م به ميم هست و ل به لام مي باشد.پس سه خال به
سه صفت خدايي در الف و ميم مي باشد كه در واقع همان ام مي
باشد كه اُم ، كه آ ميم است ، كه مبداء خلقت به اول و آخر مي
باشد كه ظاهر و باطن را دارد. اما لام همان ا ل م را
دارد كه آگاهي خدايي است كه همان روح است و از جهتي لام
، لا و لم را در خود دارد، لا به احديت اشاره دارد و
لم، احديت را در صورت مطرح دارد كه لا تأكيد بر احديت
اوست و لم يگانه بودن او را در مراتب خلقت به معنا دارد اما در
صورت لم ، اشاره به سيكل هاي خليفه اللهي دارد . به همين است
كه سوره توحيد به لم توحيد است كه يگانگي را لم در خود دارد و
از جهت ديگر سوره توحيد، سوره اخلاص مي باشد . به لم كه در خود
اشاره به سيكلهاي خليفه اللهي دارد به اخلاص خوانده مي شود .
پس در معنا ، ل نسبت به « ا » و « م » باطني تر مي
باشد ، رمز كلمه الله به م هست و حتي بي نمود بودن م
در برابر ناشناختني الله . به لا خوانده مي شود ، كه
لا هم اشاره به ال الله دارد و هم اشاره به ال اله الله
دارد . به ال اله الله به لم هست و به ال الله
به لا مي باشد .
پس ا ل م سه نشان از هفت نشان اسم اعظم است، كه از حروف باطني
مي باشند كه در امر وجود نقش كليدي دارند كه نمودار كننده
ولايت خداوندي هستند از باطن به ظاهر و حروف نقطه دار اين
ولايت را از ظاهر به باطن مي برند . پس 12 حرف از حروف
منوره بي نقطه مي باشد كه اين ولايت را آشكار مي كنند هفت
تا از براي پيكره خلقت وپنج تا از براي انسجام آن پيكره كه
12 به برگردان 21 مي شود كه به واسطه آن حروف اين
پيكره به اجسام مي آيد ، عدد 21 در سه سيكل هفت تايي،
عدد شيطاني است. عدد 77 كه نيست دو سويه عالم ماده را
در خود دارد ، هفت در وسط، نيست بودن يا بر نيست بودن عالم
ماده را در خود دارد كه مي شود 777 . اين عدد ،كه در
خود نيست عالم ماده را دارد و نمود اين نيستي در قالب اشياء و
يا شئي بودن موجودات مي باشند كه نمود شئي بودن به شيطان است.
پس نمود مادينگي در نمود ماده است كه به زايش است و نمود ماده،
در شئي بودن آن مي باشد . نيستِ نيست شيطاني به هستي معنوي و
مينويي است كه برگردان 21 است كه 12 مي باشد به نمود
ولايت . پس وقتي كه خال لاهوت، گستره سايه خدا را كه خدايي
خداست را زد تا واحديت از احديت به نمود آيد ، اين نمود به « ا
» بود كه در اين گستره الف ظاهر شد پس به ف ظرف زمان،
مكان از الف آشكار شد كه به ل نيستِ اين ظرف را در نمود
هستي آن ، كه اين هستي به سايه خداست را عيان كرد. پس سويه
مينويي اين ظرف را به ا ل نسبت مي دهد كه « ا » خود
گستره سايه خدا يا تصور خدايي است كه از علم بر ذاتش ناشي مي
شود كه در علم او عمل اوست كه همان ديدار است . پس آنچه كه به
ديدار است در علم اوست كه علم او نشان او هست .
گستره آن سايه كه به خال لاهوت است ، در واقع نمود ميم يا همان
م مي باشد كه به اين نمود لم مي باشد كه همان لم مي
باشد پس الف خود به لم مي باشد و به م يا ا ل م
پس شناخت اولين حرف ديگر حروف را به شناخت مي برد. در قالب
حروف، ا ل م سه حرف از هفت حرف مورد نظر خواهد بود.
زيرا در ارتباط با اين حرف ، مي توان متوجه شد كه شئونات الله
در قالب اين حرف به نمود مي آيند . پس گستره آن سايه كه شكل
گيري الف را دارد در واقع م نيز رسم شده است. به اين
است كه م به مراتب خوانده مي شود چون الف به مراتب مي
رود . در جهت ديگر گستره الف در واقع چون لم مي باشد. اُم
را هم تشكيل مي دهد پس « ا » اُم را در خود دارد كه در خود
ل را نيز دارد.
از سمت ديگر الف به م، آشكار مي شود يعني اين م هست كه
الف را آشكار كرده و از سمت ديگر الف ، م
را آشكار مي كند ، در آشكار شدن « ا » ف نيز آشكار مي
شود كه از آن ظرف زمان، مكان شكل مي گيرد . كه به كلامي ديگر
مراتب دارد آشكار مي شود. به ف و ميم به آشكاري
مي رود، ق از ف آشكار مي شود . ف نمود
ق را دارد ، و نمود ق ، ف را به مفهوم دارد
. همانطور كه نموداري «ا» با م را به مفهوم دارد . ل
ا م را به مفهوم دارد يعني الف ، مفهوم م را در
خود دارد م مفهوم ف را دارد و ف مفهوم
ق يا قاف است. اينچنين « ا » مكتوبي به واسطه م به الف
ملفوظي مي رود و الف ملفوظي مفهوم م هست . و به آن الف
ملفوظي ، ق به نمود مي رود پس اينچنين الف ملفوظي كه به ابجد
111 مي شود . اسم خداست. هر اشارتي كه جامعيت و كامليت
، هر سيكل كامل را در خود داشته باشد، به اسمي از اسماء خدا
منسوب مي شود از اين نظر هر اسم نيكويي از آن خداست و از جهت
ديگر هر اسم نيكويي از آن خدا نيست . يعني اگر اسمي از نظر
ذهني از براي خدا مناسب است ولي اگر جامعيت و كامليت يك سيكل
يا مرتبه كامل را در بر نگيرد، آن اسم در خور خدا نيست . پس
حروف تمام اسماء الحسني از « ا » بيرون مي آيد و مراتب آگاهي
تمامي حروف از الف آشكار مي شود . از اين رو تمام آگاهي ها از
« ا » و مفهومي كه از آن در م آشكار مي شود به نمود يا
به ظاهر مي آيند از اين رو ا ل م هفت نشان حرفي اسم اعظم مي
باشد سيكل هاي ترسيمي حرف م چون از گره م آشكار
مي شود ، پس تمام حروف، خواص آنها و مراتب آنها از حرف م
آشكار مي شود . از اينرو م تجلي ال الله مي باشد
. بطوريكه تجليات از تجلي م آشكار مي شوند آنچنانكه به
ظاهر « ا » آشكار شد ولي در مفهوم لم ، كه از گره م
آشكار است، آشكار مي شود كه همان م است. م به
ميم 90 مي شود در صفحه اصلي به چهار جهت يا اين توان به
عدد قدرت كه 4 است ، حيات را آشكار مي كند كه به اين
ترتيب مي شود 360=90×40 . عقل خود را در 360 مرتبه يا
درجه مي بيند كه در اينجا يك دايره كه يك سيكل كامل است 360
درجه مي باشد از اين رو ترسيمات در صفحه به دايره هستند و چون
گره م به خالي است كه آن خال در صفحه يك دايره است پس
امتيازي كه حرف م دارد اين است كه گره م در صفحه
هستي يك دايره كامل است كه دايره نمود كامل بودن مي باشد و چون
هستي
به ترسيمات است و ترسيمات به دواير است ،تمامي مراتب به م
اطلاق مي شود و م رمز هستي و كلمه هستي الله مي باشد .
بطوريكه تمامي حروف از م بيرون مي آيند . پس نموداري «
ا » به م مي باشد در معنا و در صورت از « ا » م
آشكار مي شود . پس ظاهر 1 مي باشد و باطن م مي باشد و
ل از ظاهر به باطن و از باطن به ظاهر را به ارتباط دارد
چنانكه به ابجد ل سي مي باشد كه عدد ارتباط مي باشد .
اين ارتباط به لا هست و به لم . پس ام آواي خلقت است و
ا ل م ترسيم كل خلقت و يا آگاهي كل خلقت است و ظاهر و باطن و
اول آخر در خلقت مي باشد . از اين رو ا ل م از نشانهاي اسم
اعظم مي باشد. لم نمودار از « ا » كه به ا ل م مي باشد كه
نمودار كننده آگاهي خلقت است پس لم مبداء صدور است از براي
ظهورات تجليات و از آنجاست كه مراتب به ديدار است . پس چون چشم
خلقت است به شش مي باشد از براي هستي هاي محسوس . در واقع اين
لم چون چشم است كه اگر مبداء شود به چشم چپ است و اگر مقصد شود
و قبض كننده به چشم راست . چنانكه چشم راست در آدم خاصيت
گيرندگي انرژي دارد و چشم چپ خاصيت فرستندگي . پس دو لم كه در
واقع يك لم است به دو نمود هستي ، دو چشم خلقت را تشكيل مي
دهند و ديدار از آنها صورت مي گيرد . پس راز ديدن و خواندن
كتاب خلقت و يا لوح محفوظ در ا ل م مي باشد . لم بر مادينه هست
و ماده پس لم يلد و لم يولد بر توحيد وارد شده است . وقتي كه
م به مراتب به نيست آن و يا بي رنگي آن خوانده شود
لا خود را آشكار مي كند كه نيست نرينگي خلقت را دارد پس بر
تمامي مراتب تجليات آورده شده ، لا اله الا لله . لا بر اله
است لا بر ال اله است و لم بر هِ اله پس در كل لا بر اله است
نه الله . به اين كلام الله بزرگترين شأن اوست و همه اسماء از
اسم الله آشكار شده است و الله به آواي اسم اعظم به نشانها رود
كه آن نشانها اسماء الحسني مي باشد كه كلمه الله از چرخش حروفي
ا ل م مي باشد پس آگاهي بر شأن الله از ذات به راز در ا ل م مي
باشد . براستي ا ل م راز آگاهي الوهيت است . كه راز آن در
نشانهاي اسم اعظم مي باشد . البته تمام اين كلمات به مرتبه
ملكوت به پائين است به همين هفت نشان از نظر شناسايي از اين
مرتبه به پائين مطرح شده است و خواندني مي باشد . پس الف به
يگانگي الله به شهادت است و لام بر اين شهادت ، حافظ و م
به مراتب او اين گواهي را آشكار مي كند ، از ديگر هفت نشان اسم
اعظم « س » مي باشد ، كه حرف رابط است در هستي ها . كه به
واسطه آن مراتب آگاهي به هم متصل است ، پس عوالم معرفتي به
واسطه آن به هم متصل هستند.
حرف س از حروف باطني است كه تجليات آفريدگاري ، فناگري
، پروردگاري را به عالم كثرت و تكثيرات به نمود مي آورد و با
مرتبه وجودي صدور حكم در ارتباط است . هست هستي ها در ظاهر ،
به صورت متعين و مشخص از مرتبه جبروت به پائين است . پس ملكوت
و ملك و ناسوت تمامي مراتبشان در باطن به حرف س است كه
به واسطه آن حرف ل كه نمود بي نمودي اين عالميان است به
ارتباط به آشكاري از باطن مي باشد . همانطور كه مطرح شد حرف
س آگاهي هاي ارتباطي را در مراتب خلقت و يا در پيكره خلقت
را دارد . بطوريكه سيكل هاي وجودي هر موجود چگونه با سيكل هاي
داخلي خود و ديگر سيكل هاي مطرح در خلقت به ارتباط مي باشد .
مرتبه وجودي صدور حكم به اين تعبير است، كه تا زمانيكه ظهورات
هست ، احكام هست ، چون به شدت يا رقّت، غل و غش در هر مرتبه
وجودي حكم صادر مي باشد . به عنوان مثال ، عقل اول به آن حد
اخلاص است كه فقط يك حكم بر آن وارد است و آن اينست كه حمد كند
به واسطه اين حكم ازديگر مراتب پائين تر از خود خالص تر است و
به واسطه همين يك حكم از خالق ، دورتر و نا خالص تر مي باشد .
در حاليكه بر خداوند ،بر ذات خداوند هيچ حكمي وارد نيست . به
اين است كه مي فرمايد : از براي هر كه مي خواهم مي دهم ( مثل
هدايت و روزي و ... ) و از هر كه خواهم مي گيرم . كه او مختار
محض است . پس مرتبه وجودي صدور احكام از براي ظهورات است و به
عالم امر بر مي گردد عالمي است كه جز اندكي از اندك بر آن
شناخت ندارند بطوريكه عالمي است كه مستقيم به شناخت نمي رود .
زيرا مستقيما به اختياراتي كه مبداء يا مقصد خلقت ، اختيار كند
، مرتبط است پس مستقيما با اراده خداوندي در ارتباط است و
تجليگاه بارز اراده خداوند است .
اين عالم با تمامي عوالم مرتبط است و سرعت صدور احكام به سرعت
اراده خدا يا خدايي خداست كه به صفت فنا گري الله مي باشد . به
كلامي به سرعت مرگ است كه در مرگ، امر مي باشد و سه خال به سه
صفت خدايي مي باشد . اين سه صفت يا سه خال بر مرگ در فعل ديدن
و شنيدن و گفتن خدايي آشكار است كه نمودش در الكلام – البصر و
السمع مي باشد . پس مرگ كه نمود اراده است ، در نمود خاص آن از
براي موت ، بر مراكز سه نقطه وجودي امكاني موجود اثر مستقيم مي
گذارد و آن بر ديدن ، شنيدن و كلام آن موجود است به اين ترتيب
آثار حيات را قبض مي كند . در حاليكه دانايي و توان را بر
زندگي را باقي مي گذارد ، تا اين دانايي و توان بر هست بودن
مرتبه ديگر كه حيات اخروي است از براي تعينات باقي بگذارد . كه
ديدن ، شنيدن و گفتن متناسب با آن مرتبه ، از صورت بالقوه آن
در آنجا به فعل آيد . ديدن و شنيدن و گفتن سه نمود بارز حيات
نفس مي باشد كه امر ، تجليگاه اراده است و با آن سه نمود در
ارتباط مي باشد پس نقش حرف س در اين بارز شد كه آن حرف
،حرف هستي است و هستيها . كه هستيها به س است و س
نمود آ به سينه . كه سينه مظهر جبروت خدايي است كه سيناي خلقت
است. نمود بارز ارتباط روح با جسم مي باشد . مرتبه اي كه
انديشه در آن ترجمه مي شود و به ابزار سخن در كلام وارد مي شود
. مدارهاي ترسيمي س با مدارهاي سينه در ارتباط و حتي
منطبق مي باشد ولي عملكرد اين مدارها در مراتب ملكوت به پائين
به نمايش مي آيد . به واسطه حرف س ديدن ، شنيدن و گفتن
بر آدمي ممكن است كه ترسيمات آن در ترسيمات سينه پيكره آدمي
بارز هست ارتباط مُلك با مراتب پائين از س به ش
مي باشد. كه ش نمود خود را در فعل دارد كه اگر به شرّ
باشد. ش به شين مي باشد و اگر به خير باشد ش به
شأن مي باشد . از جهت ديگر انسجام شئي بودن هستي هر مرتبه
وجودي يا ظهوراتي به حرف ش مي باشد . پيچيدگي هاي
مدارهاي ترسيمي عالم ماده يا عالم تكثيرات در جسم آدمي به
واسطه حرف ص مي باشد ، بطوريكه ارتباط هاي مداري ،
ترسيمات مربوط به اين مرتبه به واسطه گره هايي است كه تجمع
انرژي را در خود دارد . كه اين گره ها در ترسيم حرف ص
به تفسير مي روند كه از اين نظر كه نقش آنها بخواهد بررسي شود
از اين رو ص و ش در اين مرتبه به هم مرتبط مي
باشند و نقش ظاهري س را دارند. پس س و ش
و ص با هم به ارتباط هستند .
دومين س در هفت نشان اسم اعظم ، وجودش در آن هفت نشان
به اين معناست ، كه س خود را به ش و ص مي
تواند نشان دهد . خال هاي آگاهي بر جهان پائين يا صغري به خال
هاي ش است و بر پايي گره هاي انرژي كه به نمود مادي
هستند كه به ص است كه گشايش آن گره ها به توسط داس
عزرائيلي است كه به ص است و نمودار كننده امر الهي ، امر از
الف به نشان است پس رمز امر الهي به او مي باشد كه اين
رمز در عالم پائين از باطن به ظاهر آمدنش به س هست كه
به داس مي باشد س ارتباط باطن به ظاهر است و ش
،ارتباط ظاهر به ظاهر است و ص ارتباط ظاهر به باطن مي
باشد پس نشان ديگر از هفت نشان اسم اعظم باز هم حرف س
مي باشد يا به شين شرّ يعني خير و شرّ ، نيك و بد نسبيات و سخن
حاكم به عالم نسبيات به دومين س از هفت نشان مي باشد .
س اول به قاف اعلي در ارتباط است و س دوم به قاف
اسفل . كه قاف اعلي به صدور امر مي باشد و قاف اسفل شكل گيري
آنرا در اسفل به نمود مي آورد . پس از نشانهاي اسم اعظم ، وجود
تضادها و نسبيات در اين عالم مي باشد كه به واسطه آن به كلامي
شئونات صفاتي و افعالي الله به معنا مي باشد و از جهتي به نمود
. پس هفت نشان اسم اعظم به دومين س در خود ، در عالم
نسبيات و ازواج به نمود. مي باشد پس به هفت نشان از ا ل م ، س
، س كلام به سخن آمد از نشانهاي ديگر باز هم لام مي
باشد.
در ا ل م ، مظهر م از ال الله مطرح است ولي در ل
دوم ، لا ميم هست كه نيست مراتب ظهورات تجليات مي باشد
. از جهت ديگر
لا - م مي باشد كه به بيرنگ بودن مظهر ال الله
يا اشاره به باطن ذات دارد ،كه به واسطه آن غير قابل درك بودن
ذات مطرح مي باشد ، يا از جهت ديگر بي نشان بودن نشان ذاتي
الله را عيان مي كند ، يا اشاره به سوي ناشناختني ذات دارد كه
اشاره به ال الله دارد. ال م به آگاهي خدايي است ل دوم
به لام اشاره به جلاليت ذات دارد . ا ل م در عين حال
اشاره به جماليت و جلاليت اسمايي ذات دارد . لا م در ا ل م ،
غير وصفي بودن صفات وافعال الله را به اشارت دارد و ل
دوم ،غير وصفي بودن ذات را به اشاره دارد . ل اول در
هفت نشان به لا اول لا اله الا الله اشاره دارد و ل
دوم در هفت نشان ،اشاره به لا در الا لا اله الا الله
دارد . ل اول به لا هست و ل دوم به لم مي
باشد.البته اين هفت نشان وقتي كه در ترتيب حروفي قرار گيرند
خواص خاصي را نشان مي دهند ولي اگر من حيث المجموع بخواهيم
بررسي كنيم ، موضوعات گوناگون مطرح مي شود . كه سعي مي شود كه
از نظر دور نماند . همانطور كه موضوع در ارتباط با ل
دوم بود ، در ادامه اش موضوع خاصي كه مي توان بيان كرد اينست
كه ل نمايشي از خداست و ارتباط با ليله القدر و تقديرات ،
مقدرات و ميزان دارد زيرا اين امور به هفت نشان اسم اعظم بستگي
دارد.
بخصوص كه يكي از نمودهاي اين هفت نشان در فعل خداوندي مطرح مي
باشد آنجائيكه ل غير وصفي بودن ذات را به نشان دارد پس
برگردانش به نشان بودن ذات موجودات را در خود دارد و يا خلقت
را به وصف مي برد ، به وصف رفتن يعني به ميزان و قدر بودن مي
باشد به ميزان و قدر بودن به تقديرات و مقدرات بودن نيز منظور
مي شود . از هفت نشان ديگر « ح » مي باشد به واسطه اين نشان،
سويه باطني هر مرتبه از مخلوقات به آشكاري مي آيد اشاره به
صفحه وجود كه حيات است دارد زيرا ، سمع و بصر ، اراده و قدرت ،
كلام و علم در خدمت حيات مي باشند پس اين نشان ، در بر پايي
حيات نقش دارد و اين نشان به ج و چ هم مي تواند
شكل گيرد وقتيكه خالي گيرد و ح به ج تبديل شود
آگاهي را در سويه اسفل وارد مي كند و سه صفت خدايي را در قالب
ظهورات فعلي خدا ، به نمايش مي آورد . و حيات ملكي را عيان مي
كند ، ح حيات جبروتي و ملكوتي را آشكار مي كند و ج
حيات ملكي و ناسوتي و مراتب اينچنيني را بارز مي نمايد . اين
خال به خال اسم اعظم مي باشد كه همان خال تصور خدايي خدا است .
كلا خال ها چنين نقشي دارند اما در اين آشكاري شدت و ضعف دارند
يا بعد اعلايي و اسفلي را در آشكاري آگاهي نيز دارند . چنانچه
خ آگاهي را در بُعد ملكوتي خود دارد و ج آگاهي را در
بُعد مُلكي . چ آگاهي را در سه صفت خدايي به آشكاري
آشكار مي كند اما ، بعد فنا گري آن را بيشتر نشان مي دهد. ج
سه صفت را به يك اندازه از نمود، آشكار مي كند، اين آگاهي در
ارتباط با حيات مي باشد، يعني مراتب علم و آگاهي را مشخص مي
كند. چنانچه به ابجد عربي خ به 600 است و به
پارسي سره ،7 مي باشد. كه اعداد هستي مي باشند از براي هستي
ها. « ح » عدد به هست، هست. كه در پارسي سره به چ هست و
سه صفت خدايي بارز مي شود كه خود آشكاري حيات را دارد . ج
به 3 هست و اركان هستي كه باز هم به سيكل هاي سه صفت
خدايي است و به پارسي سره ،به 5 مي شود كه قوام هستي را
پنج در خود دارد زيرا با نت هستي را مي زند . زيرا سيكل هاي
آشكاري صفات اللهي يا جبروتي خلقت به 5 است . پس امور
را به عالم ماده منتقل مي كند و در اين قالب هستي ها شكل مي
گيرد كه هستي ها از نمود خال ج مي باشند در سويه اسفلي . ح
واسطه جمله كن فيكون هست . راز جمله كن فيكون به حرف ح
هست كه در سويه اعلايي به چ هست . و در سويه اسفلي به
ج. درواقع چ هست كه به ج مي رود . از جهت ديگر
ح همان خ هست . آگاهي امر كن فيكون ازخال خ
آشكار و به واسطه آن جمله به ح به نشان هستي ها هستي را
به نمايش مي گذارد . البته مرتبه ح از خ برتر
است زيرا حيات باطني به ح مي باشد و خ مرتبه آشكاري
حيات باطني را دارد اين امر ، ملك را به همسويي با ملكوت مي
خواند و بر ناسوت ، حاكميت را به جبر وارد مي كند ، درواقع
سويه اختياري و غريزه اي موجودات را از ملك مي زند و سويه جبري
را از براي ادامه حيات دنيوي را شكل مي دهد . اين از جهتي است
، از جهت ديگر ، جبر را بر ملك مي زند و اختيار را بر سويه
ناسوتي شكل مي دهد. به طوريكه گاه كثرت بر تكثيرات مختار است و
تكثيرات از براي كثرت جبري است و گاه ، كثرت بر تكثيرات مجبور
است و تكثيرات از براي كثرت ، اختيار دارد پس جبر و اختيار، در
مُلك و ناسوت دارند اما ، اراده كه در بعد ملكوتي است براين
مرتبه حاكم مي باشد . به ح ، ج در ملك مخلوقات و
مراتب به نمود است و به خ ، ص در ناسوت مخلوقات
و مراتب به نمود مي باشد .
البته به چ اين ارتباط صورت مي گيرد به حـ ،
ح نشان آفريدگاري است كه اين آفريدگاري همان آشكار شدن از
پنهان به آشكار مي باشد كه با خال هاي پروردگاري از ملكوت و
فنا گري از ملك در ارتباط هست اما قسمت
از ح فناگري در ناسوت مطرح است كه آنهم آشكاري سويه
پنهاني سويه آشكاري مي باشد . فناگري در ملك ضربان خلقت را مي
زند يعني قبض و بسط را نشان مي دهد به طوريكه ميدان فعليت
افعال موجودات را تعيين مي كند ولي در ناسوت افعال گوناگون به
ظهور مي آيند در آن حيطه ميدان . پس حـ به نمود حيات
است در ح ، خ ، ج ، چ ولي
به
انحناي داس عزرائيلي است . به خال خ آگاهي اعلايي به
نمود است به ج آگاهي يوميه در سراسر خلقت منظور است پس
به نمود قدر مي باشد به چ اين آگاهي اعلايي به درك رفته
خلقت به ارتباط مي باشد . به ح اسباب درك به ظاهر هستند
و به چ اسباب درك به فعاليت هستند كه نمود فعال لما
يُريد در عالمين مي باشند. هيچ يك از حروف به تنهايي تمامي
سيكل هاي حروف را در بر نمي گيرد . به همين است كه مخلوق همان
خالق نيست. خلقت همان خالق نيست و 2 صد در صد همان 1
نيست . 2 از يك و يك هست ولي يك همان 2 نيست. در آخر،
تمامي حروف از يك دايره كه خود يك خال است به نمود مي آيند كه
علم خالي بود و علماء آنرا گستراندند . اينكه ج و چ
به سويه پائين هستند به اين است كه چ همان ج است
|