اين از سوي بزرگ پروردگار است كه بر شما مي فرستد باشد كه
اندرز گيريد. زمانيكه در عالم شما را بسوي هدايت خواندمتان .
جهان ظلم در آمال آدميان شكل مي گرفت انديشه ها سر شار بودند
از تجربه و تحليل واقعيات ، اما خالي از عشق به شناخت
حقيقت اين واقعيات ، شما را در حالي خواندم كه خود را در
طوفانهاي نفساني ضعيف مي يافتيد و در برابر آن از هر سلاله
شناخته شده در نزد شما دستتان تهي بود . آنچنانكه براستي
اعتقاد شما در چنان لحظاتي شما را تنها مي گذاشت . ولي در
مواقعي كه آن طوفانها مي گذشتند خود را پشيمان مي يافتيد ولي
در اين پشيماني عبرت نمي يابيد .
هميشه آدميان كه ابتدا و انتها را در فراسوي خود مي نگرند و
خود مسافر در راه از گناه دور نيستند زيرا در اين دو بيني
هميشه طوفانهاي نفساني علائم راهنمايي را در حجاب نفس واقع مي
كنند . و در اين ميان آدم را سرگردان . اما آنهايي كه خود را
در هر لحظه در مبداء و مقصد ديدار كردند ابتدا وانتها را در
فراسوي خود نديدند و خود را مسافر نيافتند . بلكه ابتدا وانتها
را درخود ديدند و آنچه بعنوان راه مطرح مي شد راه را مراتب
تجلي خود يا نمايش خود مي يافتند .
پس شكافي كه ترا در بزرگي خودت و در كوچكي خودت ، خودت را
نمايش دهد . نه آنكه شك را در ديگري شكل دهد . با آنكه گسترده
وجودت را نشان مي دهد ، اما نشان من مي دهد كه تو در اين مراتب
يگانه اي و بر اين باور تو آدم خدشه اي وارد نمي كند . اما
زمانيكه در اين گسترده مجذوب اين مراتب شوي باور ترا در هم مي
كوبد و اين يگانگي در موضوع مورد نظر ترا فرا مي خواند در حالي
كه تو از اين يگانگي در آن زمان بي بهره اي .
پس به سبب اينكه خود بيني در موضوع ، شكاف را شك مي خواني . در
حاليكه ما آن شكاف موظف است در تو يگانگي وجود تو از ابتدا تا
انتهاي موضوع را يكپارچه و نه جدا از هم نشان اش دهد پس شك
حاصل از شكاف خود را به نمايش مي گذارد. پس شك آنجاست كه ابتدا
وانتهاي ترا در آنجا نبود نباشد . بلكه آن دو را جداي از هم در
جايي نخواهي بيابي ، پس شكاف بجاي آنكه ابتدا و انتهاي ترا به
نمايش گذارد و ديدار آن دو را يگانگي تو ممكن كند ابتدا را به
تو مي خواند و انتها را به موضوع .
به مرتبه مورد نظر و در اينجا چون دو سطح گوناگونِ آگاهي وارد
شده است . شك ،خود را در قالب اين دو سطح متفاوت به نمايش مي
آورد .
پس اي آدم ابتدا و انتهاي خود را يا اول و آخر خود را كه خداي
توست در هر لحظه در خود ديدار كن .
آنگاه مراتب ديدار پيوسته و يكپارچه و فقط نمايش از اول و آخر
باشند . تا زمانيكه ابتدا را به من خود و انتها را به تو خدا
مي پنداري درشك مي باشي . و هر چه كه از سوي خداوند آيد تو را
به هدايت نمي برد زيرا از شك داراني .
آنكس كه به تو مي گويد به تو شك دارد . بداني كه در اين ديدار
،خود مي بيند در اعتقادش . بلكه خدا را ببيند در خدايش . در
اينجا توكل او مرتبه اي از آگاهي ، ازعلم خداوندي او را به كل
متصل مي گرداند . و او را از هر مهلكه اي آنطور كه صلاح است مي
رهاند . چنين بنده اي از بيدار دلان و پند پذيران و عبرت گيران
محسوب مي شود .
اي آدم انديشه يا فعلي را كه نتواند ترا به يگانگي برساند
شيطاني است . و يا ردّ پاي شيطان در آن ديدني است. ترا از حركت
باز مي دارد چون آنچه را كه در توست محدود نشان مي دهد و ترا
در سكون واقع مي كند . با نقابي به نام انتظار به آنكه روزيست
گرفت شود ترا متوقف مي كند . در آرزوي خويش ترا مي برد ، در
حاليكه همه چيز در حركت مي باشند . هركسي كه خود را در اعتقادش
ببيند شرك است .
بلكه ابتدا و انتهاي خود را لحظه بايد ببيند . كه اين يگانگي
را هر لحظه به نمايش مي گذارد . ياد مرگ از آن جهت به آدميان
توصيه شد تا در آن در ابتدا دلبستگي ها و خوشي ها و لذت ها ،
حاصل از آنها را در خود ببيند و بعد از آن ، آنها را به كناري
گذارند. و آنچه از وجودتان بدور از اين خواستني هاست ديدار كند
، آن خدايي خداست .
پس در آن دم ابتدا و انتهاي خود را در خود دارند با توكل و صبر
باور داشتن آن مرتبه از حضور علم خدا را در خود هماهنگ با
تمامي خلقت به حركت در آيند، شك حاصل از خود محوري است نه خود
باوري .
در خود محوري تكيه به خود مي باشد ولي در خود باوري تكيه به
خداوند است . در خود محوري همه چيز را به خود محوري محدود مي
نمايد . ولي در خود باوري ابتدا و انتهاي خود را ديدار به
يگانگي دارد و در اين ديدار خود را بدور از دلبستگي ها نظاره
مي كند . يعني انديشه اش را گفتار و كردارش را ، پس ياد مرگ
يعني ياد كردن خود است ولي بدور از وابستگي و دلبستگي ها ،
يعني ديدن خود در بي نام و نشان در بي وضعي در دور از ردّ پاها
و بجا مانده ها كه دلبستگي هاست يعني خود بي تعلقات ديدن خود
را در او ديدن . در اوئي كه او تو در اوُ لا هُوَ خوانده مي
شود. پس شرك آشكار در خود ديدن است . در اعتقاد و شرك خفي خود
را جدا از او ديدن است .
يعني اول را به خود ببينيم و آخر را به او به عمل ببينيم . و
او را به پاداش . پس در اينجا خداوند خود را ديّان و اسراع
الحاسبين و احكم الحاكمين مي خواند . عامل و عمل به خداست . و
تو فقط در اين ميان ابتدا و انتهاي خود را در هر لحظه در اين
ميدان بايد به حضور داشته باشي و اينكه تو از خدا جدا نيستي و
خدا از تو و در اين بين ديدار فقط يگانگي است كه اين نمود از
مرگ آگاهي از علم خداست .
درشكل زشتي ها اختيار شده اند از شكافي كه خداوند در ابتدا
وانتهاي تو مي راند تا در اين شكاف اول و آخر و آخر را اول
داني و اين بين را آشكار ي . اين ماجرا از اين است كه مشركين
گمراه خوانده مي شوند و از آنجاييكه از شرك به حضور محوري است
نه خدا محوري پس در دل شك و كفر مخفي و عيان است .
آنجائيكه كفر همان كبر است . و كبر به آن است كه خود را به خود
ديدن است اين ركود است . چون هر خواستي در خود ثقلي دارد و
خواستمان از او جدا باشد ثقل را نمايان تر مي كند پس حركت غير
ممكن مي گردد . يعني كفرش بر او محيط شده است . آن ثقلي كه در
خواست مطرح است به اين معناست كه از خود بايد بگذرد ، و اين
ساده نيست آن هم هر شرايطي از خود گذشتن باز هم مرحله اي از
خود خواهي است .
زيرا در آن هنوز خود را از خدا جدا ديدن است . و اين جدا ديدن
از آن است كه غل و غش هنوز نمايان است .كه همان غل و غش در خود
نسيان را دارد . پس خود را در اراده او مقهور بين . پس ابتدا و
انتهاي خود را در هر لحظه در مرگ بين . تا به چشم انداز جديدي
نظاره گر باشي تا تواني نظري تو در اندازي .
حسرت گذشته و ترس از آينده شرك است و در آن كفر ، مخفي و عيان
، هر لحظه مراقب باش نفس تو را فريب ندهد كه فريب نفس را در
جزء و كل بر تو آشكار كرديم . باشد كه در اين درس آنچه را كه
به سئوال داشتي كه بايد از كجا به كجا شروع كني به كلامي ديگر
شنيده باشي .
1-
قرآن هر روز ختم شود .
2-
در آن خواندن هر كس موضوع فوق را بررسي كند .
3-
جسم تو از جسم اعلي همسو است چون اسفل تو از اعلاي وجودت به
جدايي بوده اي پس بنگر چقدر قدر خود را ديده اي .
4-
بر قناعت و عبادت خود بي افزا آنطور كه خود اوست .
5- بدان با نيكي كردن به خلق خدا نيكي مي كني چون ابتدا وانتها
را در او ديده اي در اين ديد كامل مكامل را به اكمل بُردي پس
در اينجا
خداوند
مكمل توست . پس خود را از خدا جدا نبيني و خدا را از خود .
والسلام
|