انبياء ( هماهنگي در خلقت و اسماء )

بسم الله الرحمن الرحيم

 

آنچه كه ز اسماء نمود است به زيبائي است كه حاصل هماهنگي در جلوه هاي اسماء است . هماهنگي نمود بي نهايتي وجود است چون در خود عشق دارد كه خود بي نهايتي تواند بود . آنجائيكه آگاهي بي كران است نمودش در حدود هماهنگي است پس آنهائيكه به نقاط حقانيت وجود خود متكي هستند هرگز نمي توانند با خلقت هماهنگ شوند چون آنهائي  توانند هماهنگ پيش روند كه در وجود خود به بزرگي رسيده باشند ، عظمت خداوندي يكي از نمودهايش در خلقت اين است كه بي نهايتي را مي تواند ببرد به حدود ، بي آنكه خللي در خلقتش بارز شود .

پيامبران نيز كساني بودند كه به اذن خداوند نمود آگاهانه اسماء بودند در جمع .

مي توانستند آنچنان به نيازهاي زمان خود هماهنگ باشند كه بي نيازي از بنياد زمان خود را عرضه كنند. اينچنين گامهايشان فراتر از زمان خودشان مي رفتند آنان بر نياز زمان خود آگاه بودند به آنچه كه روح مردمان نياز داشتند خودشان حاجت اين روح بودند . آنان كساني بودند كه از ظلمت زمان خود آگاه بودند آنان تاريكي هاي در مردم را خود حس مي كردند و از آن بيگانه نبودند ، به همين دليل گرسنگان روحي ، پيامبران را يار و ياور و مونس خود مي دانستند پس از جاي ديگر برگزيده نمي شوند چه برسد از زمان ديگر . آنان جواب نياز واقعي مردمان بودند ، با اينكه اسماء هميشه تازه و زنده اند ولي مطابق روح ، جسم و روان مردم در زمان تطبيق مي يافتند در قالب پيامبر يا امامي آنچه كه در زمان كم بود در آن برگزيده كامل بود آنان نور در تاريكي بودند . آگاهي در جهل بودند ، و آينه تمام نماي صفات كمال در قبال صفات ناقص در زمان خود بودند پس اينچنين هماهنگ بودند .

آنجائيكه مردم به خواب بودند آنها به بيداري بودند ، آنجائيكه بندهاي جهل و تعصب بود آنان رهائي و نجات بودند ، پس هم كل خلقت را در زمان به تعادل مي بردند هم هماهنگ با كمبود زمان قوّت را تشكيل مي دادند . پس آنها تمامي راهها را در وجودشان مي رفتند و يا عبرت مي كردند تا از كفر كافري ، از نوع گناه گناهكاري نا آگاه نباشند ، خوانده شد به عبرت مي بردند ، چگونه ممكن است درد مشركي را درك نكنند ولي براي اين درد اشك بريزند چگونه بود كه از حجاب بر دل كافري نا آگاه باشند و برايش دست به دعا ببرند و چگونه از عواطف و احساسات مردم بيگانه باشند و در برابر ستم شان صبر نشان دهند چگونه ممكن است خير و صلاح و سعادت مردمي را خواست در حاليكه از آنها بي خبر باشند .

هماهنگي آنها هم بُعد تطبيق يافتن با نياز مردم را داشت و هم بُعد قوّت و حد نهايتي زمان خود يا حتي زمانهاي ديگر را داشت با فقير ، فقير بودند ، با گرسنه گرسنه بودند و با دردمند دردمند و با كفر و شرك گستاخ ، مقاوم و استوار و پر صلابت بودند، چون بي نهايتي آنها در بُعد روحانيت آنها بود با بزرگ بزرگ بودن و با كوچك كوچك ، هم در دسترس بودند در ظاهر و هم در دور دست بودند در باطن هم درمان درد مستضعفان بودند ، و هم حاجت حاجتمندان بودند و هم بت شكن زمان ، هم درد مند بودند و هم درمان ، هم غمگين بودند و هم مايه ي بشارت و سرور ، هم نياز مردمان بودند و هم نياز مندان درگاه خداوند . هم شناخته شدگان زمان بودند به نيكي هم خاصفان ، ولي نشانه هاي بارگاه باريتعالي بودند در خلوتگاهان . هم نمود عجز زمان بودند در قالب معجزات ، هم نمود شرافت آدميت بودند از براي ره پويان . آنان يك سو به پائين داشتند و يك سو به اعلي . سويه ي پائين آنها نمودي مي شد از براي تطبيق با سطح آگاهي مردم و سويه ي اعلي آنها آنان را فراتر از تاريخ مي كرد به عنوان انسان مافوق.

روز گام آنها بود و شب سنجش .

در هماهنگي ، هم سويي آنها در عالم ماده به معاد است و در عالم معنا به الله معنا را به صورت  مي آورند و صورت را به معنا به سنجش .

پيوندها را در هم آهنگي ضعف و قوّت خود را نشان مي دهند در هم آهنگي اتحاد و پشتيباني است و انضباط فردي و جمعي چگونه اسماء هماهنگي را به نمودند . اسماء ز احد هستند به واحد پس در همين حال يكند  بي نهايتند و در كالبد انساني يك روح يا معنايند در اجسام ، پس انسانهاي يك دل يك اند به يك ما وحدتند در كثرت يك روحند در اجسام ز يك مقصدند و به يك هدف ، شعاهاي نورند زيك منبع ، چون نور سفيد به هفت رنگ گر به تشبيه بريم در هماهنگي متناسب است هر رنگي رنگ خود را دارند وچون به تناسبند ، پاكي ، سادگي ، زيبائي ، خلوص را به رنگ مي آورند كه رنگ سفيد است . در هماهنگي تفرقه نيست ، خود رأيي و تك روي نيست . در هماهنگي يك نفر به جمع است و يك جمع به يك نفر استعداد ها ، ظرفيت ، و قابليت ها شناخته شده اند . هماهنگي اسماء به يك معنا ذات است و هماهنگي يك انسان كامل نمود كامل است ، معرفت است نور است و الگوي براي هماهنگ شوندگان . عزلت نشينان بزرگ هماهنگي را در باطن دارند . ولي پيامبران آن را در باطن و ظاهر مي برند و مي آورند . احكام و فرامين همسويي را در انسانها ايجاد  مي كنند . احكام الهي تفرقه بوجود نمي آورد و اين خود دليل بر آن است كه احكام قرآن از سوي احد الواحد الله است . در خلقت خداوندي هماهنگي ، هم آوايي و هم خواني وجود دارد و از قانون محلت و معلولي حاكم بر ماده مي توانيم با انديشه اي عميق تر ، عكس العمل ، عمل خود را پيش بيني كنيم پيش از اينكه  نياز باشد اندرزگويي به ما اندرز دهد ، ما ثمره ي عشق خداوندي نيستيم بلكه ما خود عشق هستيم ، ما ثمره ي عمل خداوندي نيستيم بلكه ما خودِ عمل خداونديم . همانطور كه مانتيجه اسماء نيستيم بلكه خودِ اسمائيم . فاصله بين عاشق و معشوق عشق است ، تا عشق هست تنويّت هم هست من و تو هم هست ، اما چيزي برتر را گويم آنجائيكه ذات به اسماء آمد، اسماء اوست آنجائيكه به عشق آمد عشق اوست آنجائيكه به ما آمد ، ما ، اوست ، چرا اينچنين نيستيم ، چون كنون ما عشق خفته ايم ، اسماء اجساميم روح اسيريم و بي نهايتي محدوديم ، عزيز ذليليم ، قوّي عاجزيم ، آگاه ناخودآگاهيم ، و خداي بي خدايي هستيم در هماهنگي مراتب است و در مراتب شدت و ضعف است بي آنكه نقصاني را در هر مرتبه داشته باشيم . يعني هر مرتبه در خود كامل است . هماهنگي نظام هستي است ، هر گوشه اي از خلقت وظيفه ي خود را انجام مي دهد ولي مستقل از هم و پراكنده پيش نمي روند ، آهنگ خلقت پيوسته است يعني در هماهنگي نمود چيزي به اشتراك يا بافتي مشترك وجود دارد ، در هماهنگي كمالي است كه انگيزه مشترك را شكل مي دهد و ملكوتي را كه برانگيخته از آن است موزون مي كند در هماهنگي يك جمع مسئوليت پذيري ، حس وظيفه ، آگاهي ، صميميت ، تدبير ، ايثار ، فضايل اخلاقي و اعمال دقيق را بايد داشته باشد هر فرد در سيكل خود پيش رونده و سبقت گيرنده به فرد ديگر را دارد اما جدا از انسجام جمع نيست . براي حركت يك مجموعه هماهنگي در آن بستر است چون تمامي نسبت هاي ظرفيت و پنهان و آشكار بايد رعايت شود .

سويه ي معناي خود را با سويه ي صورتي خود بايد تطبيق داد ، سويه ي معنايي تحت امر خالق است و خود مايه ارتقاء را در صورت به جلوه مي آورد . روح ما با جسد ما تطبيق دارد وگرنه اين جسم انتخاب نمي شد . ولي تا زمانيكه اين تطابيق را درك نكنيم اين دو از هم بيگانه اند و نا هماهنگ جلوه مي كنند. خوانده شد فاصله بين عاشق و معشوق عشق است و فاصله بين روح و جسم اميال و شهوات است ، روابط اسمائي ، روابط خدايي است يعني چيزي جز خدايي خدا را به نمايش ندادند و در ما آدميّت آدم را شكل مي دهند و روابط اسمائي رابطه خدا به انسان را در خلقت دارد . خدا با انسان است و انسان هم بايد با خدا باشد .

روابط اسمائي فضايل اخلاقي را در انسان برخاسته مي كند و حيات جاودانه را جاري مي كند و بافت خلقت را مي سازند . اسماء در گفتار نيكو اند . در اعمال نيكو اند در پندار نيز نيكو اند .

آمد اين كلام به انتها كه انتها تنها ئي است و تنهائي شكلي از سكوت است ، شكلي از عمل است و حد آفاق و انفس در وجود است . آنجائيكه آدم به طغيان است و عصيان آن زمان گفتار در تضادهاست آن دم كه بر دو راهي مي نشيند كه گناه را انتخاب كند يا پاكي را . تنهايي را در جسم دارد پس مي كند هر چه كه مي خواهد اما آن زمان در مناجات شبانه است . آن دم كه به اخلاص است به نياز است باز هم تنهاست چون مرا مي بيند و بس ، پس تنهاست . تنها در روح است ، تنها در پرستش است ، آنجائيكه مرا ببيند خود را تنها ببيند كه من تنهايم براي همين هميشه در خلوت دل شمايم من تنهايم براي همين پنهانم . من در نهاد شمايم و همين است كه در سفرتان به آن تنهائيد . من پاكم پس پاك باش ، من بي نياز از خلقم پس بي نياز از آنها باش.

 

 
       
  برگشت به صفحه اصلي برگشت به صفحه فهرست