پس به اينجا رسيديم كه تاريكي خلقت بر نَبود علم خدايي بوده اين علم بايد در زمان بر آگاهي موجودات و آگاهي انسان به بار مي نشست تا حاصل و محصول مراتب اين علم و آگاهي را بر مراتب به شناسا ببرد . و از آنجا حالات را بر اين مراتب واقع كرد و جايگاه و مكان اين حالات در وجود را با توكل بر خداوند بازگو مي كنيم .

 

دل

دل را كه معرفت است . دل را كه قبله خداست ، دل را كه كعبه عشق است ، دل را كه ارزش انسان است ، به اين منزلت است كه در آنجا اسماء مكتوب و مكنونند و پنهان .

دل محل صدور حالات است . كه هر لحظه حالتي را صادر مي كند . آنگاه كه اميال به كناري روند اين كتاب وجود و اين كتاب خواندني كه قرآن توست در دست تو قرار مي گيرد .

مراتب كشف و شهود تو در درون به مراتبي است كه در دل مي باشد . كه سه صفت خالق را در ابعاد آفريدگاري – پروردگاري – فنا گري . به مراتب وجودي كه سه صفت ظاهري و باطني رهرو  و  مؤمن مي باشد را در دل ايجاد مي كند . مير  و سير الي الله – فنا في الله – بقا بالله  در دل صورت مي گيرد . تغييرات حال كه ناشي از دل است يا بهتر گوئيم جنبشي كه در دل است كه ناشي از ظاهر و باطن شدن اسماء در آن است .

ضرباتي را ايجاد مي كند به سرعت كه اين قلب گوشتي ضربانش با فرمان آن به تناسب است. تپش خلقت چيزي نيست جز ظهور و سرعت ظهور يا ظاهر و باطن شدن اسماء در كتاب طبيعت .

چون حالاتي كه در دل آدمي ايجاد مي شود به مانند همان ظاهر و غيب شدن اسماء مي باشد . ظاهر وباطن شدن اسماء همان تفسير آن آيه مباركه است كه او هر لحظه در شأني است .

حال در دلي كه به تعادل نيست در سوية اسماء جلاليه واقع مي شود و انواع و اقسام حالات ابليسانه را در آدم ظاهر مي كند . وقتي كه در سوية اسماء جماليه است انواع و اقسام حالات آدم را ظاهر مي كند . پس كتاب وجود ما ، كتاب اسماء در مه دل ماست كه توسط خالي كه نقطه  اَب  است . به ناخود آگاه در طي روز و شب يا بيداري و خواب بُعد جايگاهي آنها را با آن مي بينيم و مي خوانيم يا بُعد معنوي يا مايگاهي اسماء را مي بينيم و مي خوانيم .

پس نقطه اَب ترجمان اسماء در قالب آگاهي محدود شده در ما را انجام مي دهد . آنجائيكه در آگاهي محدود هستيم اين ترجمان در حس هاي باطني وجودمان در قالب تخيّل و توهّم و تصوّر و تفكّر و تعقّل است .

و آنجائيكه به آگاهي نا محدود دست مي يابيم يعني زمانيكه به كتاب اسماء وجودمان دسترسي مي يابيم در قالب نيروهاي مادينة خلقت به صورت كشف و مشاهده ، اين ترجمان صورت مي گيرد . و زمانيكه از كتاب وجودمان الله را مي خوانيم آنگاه اين ترجمان ها به كار نمي آيد چون هر نوع دركي را در نظر بگيريم به كار نيايد آنجا گفته شود عين حقيقت شده است (130 مرتبه مرحلة آگاهي يا 13 احدة مراتب خلقت به احديّت ) فراتر از آگاهي است.

پس آگاهي خلقت نيست چيزي جز افعال صفات و اسماء خداوندي است . آنچه از اسماء به ظهور مي آيد در قالب افعال و صفات ، سوية بالفعل آمده يا تجربه شده را تشكيل مي دهد. و آنچه كه نيامده سوية بالقوه را تشكيل مي دهد كه ناشناخته است .

پس آگاهي ما نيست چيزي جز دانش ما كه از اسماء در نزد ماست .

آنچه كه ز ذات صادر شد آوا  خوانده شد . آوا كه در مرتبه چهارمِ مراتب ده گانه مي باشد در هنگام نزول در مرتبه چهارم به حروف مي نشيند يا شكل مي گيرد . تا به شكل اسفلش يا مادّي و زميني اش كه زبان است مي آيد . آنچه كه ز هر زباني درك مي شود زبان مشترك آدم ها مي باشد در ك آدم ها زبان مشترك آنهاست ، و مراتبي كه در درك دارند سطوح آگاهي را تشكيل مي دهد . مثلا دركي كه از اشياء دارند ، زبان مشترك است . ولي دركي كه از مفاهيم زندگي مادّي و يا روحي دارند نيز سطوح آگاهي را در خلقت آدم بارز مي كند. كه زبانها وسيله اي است در دست ادراك . درك مشترك زبان مشترك است و اختلاف در ادراك سطوح آگاهي را مي سازد پس درك و آگاهي ارتباط مستقيم با هم دارند . آگاهي زمانيكه به درك و تجربه رود درك مي شود .

آوا در سيكل هاي حروف صورت مي گيرد تا به آنكه جسمان مي گيرد . كه انسان با صحبت كردن ، آن آوا را در بُعد مادّي و روحاني آن آزاد مي كند كه جواب است ز سوي خلقت به سوي خالق .

كلامي زشت است كه انرژي را به وديعه در آن است ، صرف خوراك گره هاي وجود مي كند كه گره هاي وجود از شرك و گناه ساخته شده اند . پس اين آواي آزاد شده انرژي كافي براي برگشت به سوي اصل را ندارد و يا به ضعف به سوي خالق بر مي گردد و اين زيان است .

زباني كه بيشترين قابليت را در انتقال داشته باشد براي صورت درك مشترك و يا حتي بيان ادراكات مختلف به عنوان صورت زبان مشترك انتخاب مي شود كه آن پارسي سره است ، در پارسي سره ، حروف ، آوا را به شكل كاملتري منتقل مي كنند و از طرفي درك مشترك ، و غير مشترك را به بيان دارد . يعني صورت سطوح آگاهي را به گفتار دارد . آوايي كه ز ذات صادر شد آوا كل اسماء بود كه همان ظهورش در اسماء بود . همان تجلّي اش كه عقل كل بود كه اين آوا به مراتب هفت آسمان در خلقت رسيد (هفت م ) به امواج رسيد به موسيقي سماوي در آمد تا به اينجا كه ماده را از موج ظاهر ساخت . پس آوا به امواج رسيد و امواج به صورت كلام در مرتبه كلامي و از كلام به صورتِ صورت كلام رسيد .

پس بافت خلقت را آواي اسماء خوانديم كه تناسب با آن انوار اسماء ست و در مرتبة چهارم از انسان با رياضيات خلقت (حروف + اعداد ) به اندازة هر ميزان تعيّنات روحاني و جسماني را شكل مي دهند . يعني حروف و اعداد در آن مرتبه به خوبي به تناسب در هم مي آميزند . اسماء در كوي خلقت ظاهر اوست . كه از ذات صادر شدند و از عقل كل بازتاب شدند. ولي گر ز ذات تو صادر شوند بازتابش جلاليّت خداست . كه از طريق تصفيه – تزكيه – توجه – ياد و ذكر – تمركز و تجلّي ، نمي توان به اين اسماء و آگاهي و علم كه به صورت صفات پسنديده در ما نمود خواهند داشت .

پس آفرينش خلقت در آية رحمت كه بسم الله الرحمن الرحيم است كه كلية زوايا ها و مراتب و تمثيلات را شامل مي شود ، شكل مي گيرد  كه مراتب هفت خال و هفت آسمان خلقت و هفت ميم را در خود دارد . و از آن آگاهي اين مراتب در قالب رحمت خداوندي به اين سوية خلقت كه يكي از مراتب نزولي آن هفت ميم است را به مراتب شناخت و سير اين مراحل واقع مي كند